ساعت هشت و نیم بیدار شدم، نیمرو درست کردم با پنیر، نون های نیم پز رو گذاشتم توی فر برشته بشن، صبحانه خوردیم و رفته. لباس ها رو ریختم توی لباس شویی، ظرف ها رو شستم، گاز رو تمیز کردم، سوپ جو بار گذاشتم، ظرف ماست رو برداشتم آوردم، عینک آفتابی زدم، ولو شدم روی کاناپه زیر آفتاب به کتاب خوندن و ماست خوردن، بعد تمرین زبان حل کردن، باز کتاب خوندن، لباس ها رو پهن کردم، یه بشقاب سوپ ریختم، نارنج چلوندم و جعفری ریختم روش و تموم که شده سردرده دیگه غیر قابل تحمل شده. با خودم کلنجار رفتم که برم سوپر مارکت یا نه. دیدم تو فریزر چهار تا رون مرغ هست، گذاشتم شون بیرون برای فردا ناهارم بپزم شون با هویج و آلو، یه قرص خوردم و رفتم تو اتاق، تلفنم رو سایلنت کردم و یه بالش گذاشتم رو سرم، احساس کردم یه کاری باید بکنم قبل از خواب، آی پد رو برداشتم، واسه آخر هفته ی دو هفته بعد بلیط چک کردم و مطمئن که شدم می شه یه سفر رفت ایمیل زدم که “من دو هفته دیگه میام، هستی؟” و خوابیدم دو ساعت. بیدار که شدم سردرده هنوز هست. همون جور با چشمای نیمه باز بلیط خریدم و ایمیل زدم که “من بلیط گرفتم”.