یه روز میاد که هوا گرم شده، آفتاب برق برق می زنه، درختا سبز شدن دوباره، کافه های کنار دریا باز میز و صندلی چیدن بیرون، من همه ی کلاس زبان هام تموم شده، خونه رو تر و تمیز کردم، کاپشن ها و شال و کلاه ها رو جا کردم توی کمد، یه دسته لاله ی رنگی گرفتم گذاشتم وسط میز، یه لحاف سبک سبز روشن رو کشیدم روی تخت، عطر خوشبو کننده ی چای سبز پیچیده توی اتاق، شلوارک جینم رو پوشیدم با صندل های آبیم و یه تی شرت زرد کمرنگ راه راه، موهای قرمزم که رسیدن تا روی شونه هام رو باز گذاشتم؛ یه کوله ی کوچیک میندازم رو دوشم و میام فرودگاه دنبالت، وقتی می رسی سفت بغلت می کنم و بلند می خندم، تند تند اشکامو با نوک انگشتام و پشت دستم پاک می کنم و بلند می خندم ، چمدونات رو می زم زیر بغلم، خونه که رسیدیم سه طبقه پله می کشم می برمشون بالا، دو تا لیوان آب پرتقال خنک می ریزم، می گم بیا بشینیم توآفتاب، و اون موقع دیگه قصه می تونه شروع بشه.