خوب که فکر می کنم (نه، در واقع باید بگویم عکس های فیس بوک را که نگاه می کنم)، می بینم هنوز عاشق پسرکی هستم که دختر مجار از من ربود! البته که من مطابق معمول قدیم ها توی ذهنم عاشقی می کردم و دختر مجار هر آخر هفته پسرک را در پارتی های تا دم صبح همراهی می کرد و پسرک چون خانه اش دور بود توی اتاق نشیمن خانه ی دختر می خوابید و کم کم کار به بوسه رسید و بعد خوابیدن کمی آن طرف تر از اتاق نشمین و بعدتر هم همخانگی. و من همچنان در ذهنم عاشقی می کردم و قلبم شکسته بود از خیانتی که در حق احساساتم شده بود!
 
همان زمستان اول، وقتی هنوز هیچ کس نگاه های دختر مجار به پسرک را کشف نکرده بود، دختر که برای تعطیلات به خانه اش برگشت، من فکر کردم کاش دیگر برنگردد. کاش بمیرد (بله، دقیقن فکر کردم کاش بمیرد). هنوز هیچ خبری نبود، اما من می دانستم که اگر دختر برگردد خبری خواهد شد. می دانستم شب های خیلی بلند زمستان امن نخواهند بود. همه ی دو هفته ی تعطیلات را منتظر بودم ایمیلی برسد و خبر مرگ دختر را بدهد. دو هفته که تمام شد دختر برگشت. 
 
بار آخری که پسرک را می بینم می گوید از کار کردن خسته شده است (پسرک هنوز نیمه ی دهه ی بیست را رد نکرده)، که به فکر است کسب و کار خودش را راه بیندازد، اما نه اینجا. می پرسم مجارستان حتمن؟ بحث را عوض می کند و دختر را می بینم که از آن طرف سالن چشم هایش را ریز تر از آنی که هست کرده و احتمالن حرف های ما را لب خوانی می کند. لبخند می زنم و به وضوح، جوری که دختر مشکلی در دیدنش نداشته باشد، می گویم موفق باشی. (چه بگویم پس؟)
 
پسرک باید آزاد باشد. هنوز زود است که خسته شود. هنوز زود است که به فکر بنا کردن پایه های زندگی خانوادگی باشد. هنوز زود است که با یک بطر آبجو جلوی تلویزیون ولو شود و اعلام کند دیگر “مثل قدیم ها” حوصله ی پارتی رفتن ندارد. پسرک هنوز باید بچرخد، سر به سر دخترکان بگذارد، عاشق شود، شکست بخورد، مست کند، مستی کند…
 
من همان قدر که عاشق پسرک هستم، از دختر مجار متنفرم. من همه ی این سال ها را به هر دوی شان لبخند زده ام، در حالی که همچنان آرزو کرده ام دختر مجار بمیرد تا پسرک مال من شود. تا در مراسم خاکسپاری به جای این که دستم را روی شانه ی پسرک بگذارم، حلقه کنم دور کمرش و خودم را به او بچسبانم و به جای سه بار گونه هایش را با گوشه ی لب هایم لمس کردن، جایی نزدیک گوشش را ببوسم و سرم را عقب ببرم و توی چشم های روشنش نگاه عمیق کنم. 
 
می دانم این اتفاق نمی افتد، نباید بیفتد. پسرک و دختر مجار باید ازدواج کنند و زندگی شاد خانوادگی شان را با دو تا بچه توی طبیعت بوداپست کامل کنند. دختر مجار “شور زندگی” دارد و همین لایق پسرک می کندش. همین که من ندارم.