همین چند وقت پیش گفته بودی چیز زیادی از من نمی‌دونی.  راست می‌گفتی. قرار هم نبود بدونی. مگه چقدر همدیگه رو دیده بودیم؟ مگه چقدر توی زندگی هم بودیم؟

اما این دو روز نشون دادی خیلی هم راست راست نمی‌گفتی. وقتی برای هر موضوعی که پیش می‌اومد اعلام می‌کردی که من نظرم چی ممکنه باشه یا چی رو ممکنه دوست داشته باشم یا به چی ممکنه حساسیت داشته باشم یا از چی ممکنه عصبانی بشم یا حوصله‌ی چی رو ممکنه نداشته باشم و عجیب درست می‌گفتی همه رو، فهمیدم دیگه این‌طوری نیست که چیز زیادی از من ندونی. شاید برای همینه که احساس می‌کنم خجالت می‌کشم ازت. برای این‌که داری می‌شناسیم. داری می‌بینی اونقدرا که فکر می‌کردی قوی نیستم، اونقدرا محکم نیستم، اونقدرا بی‌خیالش نیستم. داری می‌بینی چقدر گاهی شکننده‌ام، چقدر زود اشکم در‌‌میاد، چقدر راحت خود واقعیم رو لو می‌دم.

من ترسیدم. از این که انفدر دقیق و عمیق دیدی. از این که دیگه دخترک سرحالی که جلوی خونه ات سبز شد نیستم، رنی تنها هستم در آستانه‌ی فصلی سرد که حتا نمی‌تونه خودش رو مخفی کنه. ترسیدم از این‌که بعدش چی؟ ترسیدم از این‌که همون‌طوری که همیشه گفتم “توی زندگیت جایی ندارم”، توی زندگیت جایی نداشته باشم. ترسیدم که در خونه رو که پشت سرم بستی همه چی رو از ذهنت بندازی بیرون و روی تخت دراز بکشی و یه لحظه فکر کنی واسه چی از جات بلند شده بودی و تا دم در رفته بودی؟

ولی باید اعتراف کنم که بی نهایت هم لذت بردم، احساس غرور کردم، توی دلم قند آب شد. اصولن وقتی کسی از طرف من حرفی می زنه و می‌خواد نشون بده می‌شناسدم، من خنجرم رو می کشم سمتش که اشتباه می کنه و من اصلن هم این‌طوری فکر نمی‌کنم و اصلن هم همچین آدمی نیستم و هیچ هم منو نشناخته. اما تو انقدر به‌جا و درست بیانم می‌کردی که فقط دلم می‌خواست بغلت کنم و بگم چقدر خوشحالم که انقدر منو می‌دونی.

به هر حال ترسه سر جاش هست و سوالی که “چطور؟”