جسیکا چند ساعتی از من بزرگتره. یعنی همون شبی که جسیکا دنیا اومده ،من فردا صبحش دنیا اومدم.

جسیکا آرومه، مهربونه و صداش از یه حدی بالاتر نمی ره. همیشه بیشتر از ظرفیتش کار می کنه و حتا یکی دو بار دیدم گریه کرده انقدر کارش زیاده. 

اگه کسی وارد لابی شرکت بشه، جسیکا می ره ازش می پرسه با کی کار داره. اگه همه توی جلسه باشن و تلفن زنگ بزنه، جسیکا می ره گوشی رو بر می داره، اگه توی اتاق جلسات صندلی کم باشه، جسیکا می ره دنبال صندلی می گرده. 

جسیکا برای ناهار یه ساندویچ کوچولو میاره که عین عکس های کتاب آشپزی می مونه. همون جور سبزی و گوجه و پنیر از کنار نونش بیرون زده و روی نونش پر از کنجد و تخمه و این جور چیزاست. جسیکا تنها کسیه تو شرکت که غذاهای عجیب و غریب منو می چشه و تعریف می کنه ازشون و با دقت سعی می‌کنه ادویه‌ها رو تشخیص بده. جسیکا عاشق سیر و دارچینه توی غذاهای من.

جسیکا پنج ساله که با دوست پسرش زندگی می کنه. همین چند ماه پیش عروسی کردن. عکساش رو که دیدم مثل این بود که یه روز به جای این که بلوز و شلوار بپوشه و بیاد شرکت، یه پیرهن توری سفید پوشیده و رفته عروسیش. همون موهای تاب دار باز، همون صورت لاغر با یه رژ لب، همون لبخند.

جسیکا دو هفته ی قبل از عروسیش رو با خانواده اش رفته کنار دریا که آرامش قبل از عروسی داشته باشه. بعد هم چون دیگه مرخصی نداشته نرفته ماه عسل و گفته سال بعد می‌ریم. 

جسیکا هر‌ وقت به مسأله ی یه کم پیچیده‌ای بر می‌خوره استرس می‌گیره و میاد پیش من و ازم کمک می‌خواد. می‌گه “می‌دونی، من این چیزای پیچیده رو نمی‌فهمم، اما واسه تو کاری نداره.” و اون موقع‌هاست که من بغض می‌کنم و می‌خوام جسیکا رو بغل کنم و بهش بگم “فاک دیز کامپلیکیتد تینگز.” بگم تو اصلن آفریده نشدی واسه این چیزای پیچیده. تو باید همین جور نرم و ملایم زندگی کنی. بری ماه عسل و زود بچه‌دار بشی و موهای بور بلند دخترت رو ببافی و ببریش پیاده روی و غذاهای مثل عکسای کتاب آشپزی براش بپزی. می خوام بگم تو حیفی که به‌خاطر این چیزای پیچیده استرس بگیری. بگم این چیزای پیچیده رو ول کن واسه من و امثال من که از زندگی به غیر از این چیزی نمی فهمیم.