می‌گه بیا اینجا من ازت مواظبت کنم،اگه می‌تونستم من می‌اومدم، اما باید فردا برم سر کار، تو بیا فردا رو استراحت کن، آخر هفته هم با همیم.

یه بلوز و یه شلوار راحتی و دو تا شورت و کتاب‌های زبانم و شارژرهام و دئودورانت و ضد‌آفتاب و برسم رو می‌ریزم تو ساک دستی سیاه سفید و راه می‌افتم. تمام راه توی ابر و مه‌ام. توی قطار گاهی خوابم می‌بره و از صدای ناله‌ی خودم بیدار می‌شم. خودم و کوله‌ام و ساک دستی رو هر‌جور شده می‌کشم تا توی خونه‌اش و ولو می‌شم. ساعت شده دو و نیم و هنوز ناهار نخوردم. یه لیوان آب پرتقال خیلی بزرگ تازه می‌ذاره جلوم و می‌ره سوپ بیاره. توی کاسه‌ی سوپ یه رون مرغه. می‌گم من مرغ نمی‌خورم، ورش دار واسه خودت. می‌گه باید بخوری، برات خوبه. می‌گم نمی‌خورم، بخورم بالا میارم. رون مرغ رو بر‌می‌داره. سوپ آبکیه و پر از سبزی، اما مزه نداره. نمک می‌ریزم توش، بازم مزه نداره. می‌گم باید عصاره‌ی مرغ می‌ریختی توش.

نشستم گوشه‌ی کاناپه و چرت می زنم. دو شبه درست و حسابی نخوابیدم. از صدای ناله‌ی خودم بیدار می‌شم هی. بعد از یک ساعت گیج و خسته، آی‌پد رو بر‌می‌دارم به ایمیل چک‌کردن. می‌گه چای می‌خوای؟ می‌گم نه. آب پرتقال؟ اون لیوان خیلی بزرگه رو تموم نکردم هنوز. شیر و عسل درست کنم برات؟ من شیر نمی‌تونم بخورم، معده‌ام به هم می‌ریزه. چیکار دوست داری بکنیم؟ هیچی، حوصله‌ی هیچی ندارم. من باید برم سوپرمارکت یه کم خرید کنم. منم میام. با این حالت نمی‌خواد بیای. منم خرید دارم خب. بگو چی می‌خوای من واست می‌گیرم. نمی‌دونم چی می‌خوام که، باید بیام ببینم.

راه می افتیم سمت سوپرمارکت. بعد از پنج دقیقه آویزون شدم به بازوش و خودم رو به زور می‌کشم. می‌گه نباید می‌اومدی. می‌گم خسته شدم از تو خونه نشستن، باید هوا می خوردم. می‌گه برای شام چی بگیرم؟ می‌گم من خورشت کرفس می‌پزم، مرغ بگیر با نعنا جعفری. می‌گه آخه تو با این حالت نمی‌تونی غذا بپزی که. می‌گم چرا، غذا بپزم خوب می‌شم.

با کیسه های پر که می‌رسیم خونه می‌افتم روی کاناپه. می‌گه آب بیارم برات؟ نه. چای؟ نه. آب پرتقال؟ نه. سوپ؟ نه. شیر؟ من شیر نمی‌تونم بخورم. می‌گه چه مریض سختی هستی. می‌گم پس فکر کردی مریض داری آسونه؟ مریض می‌شینه یه گوشه، دهنش رو باز می‌کنه، یه شلنگ می ذاری تو حلقش و هر چی دلت خواست می‌ریزی توش؟ نه خیر، مریض داری سخته، هر چی بگی مریض می‌گه نه، نمی خورم، نمی تونم، میلم نمی‌کشه، اشتها ندارم، عق می‌زنم، بالا میارم، به همین راحتی نیست که. می‌گه هر‌چی تو بگی، شام درست کنیم؟ می‌گم من که شام نمی‌تونم بخورم. خورشت کرفس رو هم فردا که تو نیستی و بیکارم درست می‌کنم. می‌گه چیکار کنیم پس؟ می‌گم من دراز می‌کشم. می‌گه منم می‌رم یه دوش بگیرم.

از اینجا دوباره توی ابر و مهه. من روی تخت، گیج، ناله، سرفه، اون با لپ تاپ کنارم. من زیر پتو (یادم نمیاد چه جوری)، سرفه، سرفه، اون خواب کنارم. من توی دستشویی، سرفه، سرفه، عق. من روی کاناپه با یه لیوان آب‌جوش و آی‌پد. اون اصرار که بیا روی تخت بخواب، من انکار که نمی‌ذارم تو بخوابی. من چرت در حالت نشسته، سرفه، آب‌جوش، آی‌پد. من فکر این که سه شبانه روز دیگه چه جوری اینجا سر کنم؟ در آرزوی خونه ی خودم، اتاق خودم، تخت خودم، تنهایی خودم. من چرت، سرفه، آرزوی خونه. یه لحظه تصمیمم رو می‌گیرم، فردا صبح می‌رم خونه. می‌دونم یک خروار خرید کرده که همه ی این سه چهار روزه رو به من رسیدگی کنه، می‌دونم چقدر برنامه ریخته. ولی من مواظبت نمی‌خوام. من دست و پام بسته می‌شه با مواظبت. من نمی‌تونم هر چی یکی می‌گه بگم باشه، هر چقدر هم اون یکی با محبت باشه. من ترجیح می‌دم بی حال و بی‌انرژی بیفتم روی تخت خودم و از سرفه خفه بشم، اما مجبور نباشم با عذاب وجدان سرفه کنم که ممکنه یکی بیدار بشه. بار تصمیمم رو مرور می کنم، صبح که خواست بره سر کار، می‌گم منم می‌رم خونه‌ام. جوابش هر چی باشه تصمیم منو عوض نمی‌کنه، من می‌‌خوام برم خونه‌ام، باید برم خونه‌ام.

بیدار که می‌شه می‌پرسه صبحانه چی می‌خوری؟ می‌گم هیچی، می‌رم خونه. می‌گه چی؟ می‌گم می‌رم خونه‌ام. می‌گه نمی‌شه، باید اینجا باشی ازت مواظبت کنم. می‌گم مواظبت نمی‌خوام، بیاد برم خونه، باید تنها باشم. می‌گه خب من می‌رم سر کار، تو تنهایی. می‌گم عصر بر‌می‌گردی خب، نمی‌شه، باید تنها باشم، اینطوری راحت نیستم، نمی تونم نصفه شب سرفه کنم. می‌گه من که مشکلی ندارم، سرفه کن. می‌گم من مشکل دارم، من باید برم خونه‌ام، باید تنها باشم. می‌گه خواهش می‌کنم نرو. می‌گم معذرت می‌‌‌خوام، اما باید برم. می‌گه پس من میام پیشت ازت مواظبت کنم. می‌گم نه، باید تنها باشم، مرسی که انقدر مهربونی، ولی باید تنها باشم…

وسایلم رو جمع می‌کنم و بر‌می‌گردم خونه. هوای خنک خونه رو نفس می‌کشم و باز فکر می‌کنم چقدر عاشق این دو تا اتاق فسقلی‌‌ام. برای خودم چای می‌ریزم و با کروسان تازه می‌‌خورم. مهم نیست که سرفه داره خفه ام می‌کنه، مهم اینه که توی خونه‌ی خودم خفه می‌شم، توی خونه‌ی آشنا و دوست‌‌داشتنی خودم. پرده رو می‌زنم کنار و نور خاکستری روشن می افته روی ملافه‌ی سفید تخت. تکیه می‌دم به بالش‌ها و چشم‌هام رو می بندم. تا حس خوابالودگی بیاد سراغم سرفه‌ام گرفته. اهمیتی نداره، کتابای زبانم رو پخش می‌کنم و شروع می‌کنم مشق نوشتن.

زنگ که می‌زنه ببینه رسیدم، می‌گم بازم ببخشید برنامه‌هات رو به هم ریختم، گیر بد آدمی افتادی، یه دنده، لج‌باز، خودخواه. می‌گه آخر هفته بیام پیشت؟ می‌گم نه، می‌خوام تنها باشم.