می‌دونی تنها نکته‌ی مثبت ماجرا کجاست؟ این‌که این ویروسه رو از تو گرفتم. نه از یارویی که کنارم چسبیده بود به میله‌ی قطار، نه از همکار رو‌به‌روییم، نه از فلان کسی که توی سوپرمارکت تو صورتم عطسه کرد. این ویروس یا هر کوفتی که هست رو از تو گرفتم و وصلم می‌کنه به تو. وصلم می‌کنه به زمان کوتاهی که با تو گذروندم. می‌شه گفت یه جورایی هزینه‌ی دیدن تو بود. همون لحظه‌‌ی اول که لب‌های نیمه بازم رسید به لب‌های تب‌دار تو فهمیدم این خوشبختی بعد از این همه انتظار حتمن هزینه ای داره که باید بدم.

نه این‌که خود‌آزاری داشته باشم، نه این‌‌که خوشحال باشم، اما نصفه‌های شب که از شدت استیصال تو راه اتاق و آشپزخونه و دست‌شویی سرگردونم و دارم خفه می‌شم، گوشه‌ی ذهنم تصویر اون بوسه از پشت ابر و مه میاد بیرون و کم کم واضح‌تر شکل می‌گیره و شفاف می‌شه. به این فکر می‌کنم که تو هم احتمالن بیداری و داری آب‌جوش می‌ریزی توی لیوان و سرفه می‌کنی. می‌تونم مسیرت رو از آشپزخونه به اتاق خواب، با آهنگ قدم‌هات تصویر کنم و ببینم لبه‌ی تخت، زیر نور آباژور نشستی و قلپ قلپ آب‌جوش می خوری. و این تصویر تنها چیزیه که من رو اون موقع شب از این راه دور وصل می‌کنه به تو.

بهت گفتم مسیر رسیدنم به تو آیینی شده برای خودش، حالا این مریضی هم انگار شده آیین بعد ازجدایی از تو، آیین دوری، آیین دلتنگی. و عجیب این‌که انگار غیر از ویروس‌های لعنتی یه حس دیگه هم از تو بهم منتقل شده. یه حسی که بی‌قرارم می‌کنه و دلتنگ و شکننده. دارم این آیین رو مو‌به‌مو اجرا می‌کنم و گیج و سر‌در‌گم‌ام که چطور شد به اینجا رسیدم؟ چطور شد منی که می‌گفتم “ای بابا یه بار دیدیم همدیگه رو رفت دیگه”، حالا چنگ زدم به ویروس هایی که گلو و ریه‌ام رو خراش می‌دن و دارم عذاب آیینی می‌کشم؟ آدم حواسش نباشه از این اتفاقا می‌افته، یه لحظه وا بده، یه لحظه زره کلفتش رو کنار بزنه که هوا بیاد…

آدم مبتلا به مرضی شده که فعلن گلودرد و سرفه‌اش رو می‌شناسه. این که بعدن چه بلاهایی سرش بیاره رو هیچ کس نمی‌دونه.