مثل یک بچه‌ی دو سال و نیمه به ساق پای شلوارت آویزان شده‌ام که “تعطیلات آخرهفته‌ی بعد را بیا پیش من”. سه روز تعطیلی است لعنتی، کم چیزی نیست.  تو خیلی مودبانه و باوقارانه و منطقیانه توضیح می‌دهی که نمی‌توانی، چون درگیر کسی هستی که تازگی‌ها داری می‌بینی. می‌گویی من که “ملکه‌ی جزئیات رابطه و آنتی‌رابطه” هستم باید درک‌کنم که گرفتار هستی. اما من ملکه‌ی هیچ چیزی نیستم. من فقط یک بچه‌ی دوسال و نیمه ام که پاهایم را زمین می‌کوبم و با دهان باز گریه می‌کنم و اشک و آب‌دماغم را با آستین بلوزم پاک می‌کنم. مهم نیست تو درگیر آدم دیگری هستی، مهم این است که وقتی می خواهم با من باشی، با من نیستی.

می‌دانم انتظار داری منی که این همه داد “آنتی-رابطگی” سرداده‌ام این‌طور آویزان شلوار مخملیت نشوم. انتظار داری یادم باشد چقدر از آزادی آدم‌ها دم زده‌ام. چقدر تصریح کرده‌ام که از اجبار و مجبور بودن و در معذوریت بودن بدم می‌آید. ولی مگر نمی‌دانی من استثنای همه‌ی قواعدم؟ حتا قواعدی که خودم وضع کرده‌ام.

من همین‌طور زیر گوشت جیغ ریز خواهم زد و حتا شاید چند تایی لیوان و گلدان هم پرت کنم به دیوار روبه‌رویی. من می‌خواهم که تو اینجا باشی و تو اینجا نخواهی بود. پس حق دارم جیغ بکشم و پا بکوبم و نهایتن نق بزنم. اگر فکر کرده‌ای مودبانه و بالغانه و روشن‌فکرانه یک پایم را روی پای دیگرم می اندازم و فنجان چایم را با دو انگشت بالا می‌آورم و بو می‌کشم و برایت آرزوی تعطیلات لذت‌بخشی می‌کنم، سخت در اشتباهی.

تنها کاری که مجبورم بتوانم بکنم این است که دماغم را بالا بکشم، موهایم را صاف کنم، چپ چپ نگاهت کنم، یک مشت بزنم توی بازویت که یعنی “قول دادی ها”، دوباره دماغم را بالا بکشم و کوله ام را بیندازم روی دوشم و بی‌حرف بروم توی غار سه روز تعطیلی مرگ‌بار.