بیدار که می‌‌شم طبق معمول هر روز وضعیت هوا رو چک می‌کنم و برنامه‌ی قطارا رو. باز یکی خودشو انداخته جلوی قطار و تا ساعت نه طول می‌کشه جمعش کنن. من باید بین هشت و نیم تا نه سر کار باشم. واسه همین زودتر راه می‌افتم که اگه واقعن قطار نبود چیز دیگه‌ای پیدا کنم باهاش برسم سر کار.

مشکلی نیست، قطارا سر وقت می‌رن. لابد اونی که خودشو انداخته بوده جلوی قطار خیلی پخش نشده بوده. درست جلوی در قطارم و میام دکمه‌ی دربازکنش رو بزنم که یه چیزی ازم می‌افته. فکر می‌کنم کلاهم بود یا گوش‌گرم‌کنم. نگاهم می‌کنم به چاله‌ی روبه‌روم و می‌بینم عینک آفتابیم بوده. افتاده توی فاصله‌ی بین قطار و سکو. همون‌جا که وقتی می‌خوای از قطار پیاده شی خانومه هی اعلام می‌کنه حواستون بهش باشه. یادم میاد همین صبحی که داشتم از در می‌رفتم بیرون فکر کردم این عینکه رو دقیقن هشت ساله که دارم! همه‌ی مردم سوار شدن و قطار سه دقیقه دیگه راه می‌افته. فکر می‌کنم بی‌خیال عینکم شم و سوار قطار شم. ولی به نظرم خیلی بی‌انصافانه میاد که عینک قدیمیم رو بذارم زیر چرخای قطار له بشه. راننده رو پیدا می‌کنم و می‌گم عینکم افتاده اینجا. می‌گه قطار که رفت به یکی از مأمورای ایستگاه بگو درش بیاره. می‌گم آخه همین قطار رو باید سوار شم. می‌گه متأسفم، کاری نمی‌تونم بکنم. نگاه می‌کنم به عینکم که افتاده روی سنگا و یه سانت با ریل فاصله داره. اگه قطار راه بیفته حتمن له می‌شه. می‌تونم یه ثانیه بپرم توی چاله و درش بیارم. اما مطمئنم مأمورای ایستگاه می‌ریزن دستگیرم می‌کنن! یکی دیگه رو پیدا می‌کنم که نمی‌دونم چیکاره است، اما از راننده مهربون‌‌تر به نظر میاد. بهش می‌گم من یه لحظه بپرم عینکم رو بردارم؟ می‌گه نمی‌دونم… می‌تونی آخه؟ خیلی باریکه… تا بیاد تحلیل کنه کوله ام رو پرت کردم کف زمین و پریدم تو چاله و عینکم رو درآوردم و از آقاهه تشکر کردم و کوله ام رو برداشتم و پریدم تو قطار و نشستم رو اولین صندلی خالی و یه نفس عمیق کشیدم و لبخند زدم. بعد نگاهم افتاده به کاپشنم که جلوش سیاه شده! حتمن کشیده به دیواره‌ی چاله. حالا همون قد که پول دادم تو حراجی خریدمش باید پول بدم خشکشوییش کنن…

جلسه‌ی ساعت ده صبح ساعت چهار و نیم برگزار می‌شه. تموم که می‌شه سه دقیقه وقت دارم وسایلم رو جمع کنم و بزنم به چاک و به قطار برسم. می‌بینم ایمیل اومده که فلان محاسبات رو بفرست. می‌رم می‌پرسم منطورتون اینه که سه شنبه بفرستم دیگه؟ می‌گه نه، الان می‌خوام. برمی‌گردم پشت کامپیوتر و خودم رو می‌کوبم رو صندلی و فلان محاسبات رو انجام می‌دم و می‌فرستم. از اون یکی اتاق داد می‌زنه مرسی!

از شرکت که میام بیرون هوا خاکستری خیلی تیره است و بعد از دو دقیقه برف می‌گیره. بورانه اسمش؟ برف قاطی باد شدید؟ از همونا! هدفونم رو فرو می‌کنم تو گوش چپم و شادترین آلبومی که رو گوشیم دارم رو می‌ذارم. فکر می‌کنم همین‌جور مستقیم برم تو ایستگاه و همین‌جور مستقیم خودمو بندازم جلوی اولین قطاری که میاد. فاصله‌ام با ایستگاه خیلی زیاده هنوز. مغزم فرصت داره که تحلیل و رد کنه این فکر رو. منم بهش می‌گم خیله خب، اما سه روز تعطیله! احتمال این که این سه روز رو دووم بیارم مثل احتمال اینه که بهار بالاخره خودشو نشون بده. شادترین آلبوم روی گوشیم تو گوش چپم جیغ می‌کشه و من نمی‌ذارم اشکام سرازیر بشن. این سه روز تعطیلی مرگبار منو ذره‌ذره می‌جوه، مطمئنم…

می‌خوام بهش زنگ بزنم، اما مطمئنم می‌گه همدیگه رو ببینیم تو این تعطیلات. من تصمیمم رو گرفتم که همدیگه رو نبینیم دیگه. فکر می‌کنم بهش می‌گم بیا همین‌جور نرم تمومش کنیم. بیا حالا که کمرنگ شده بذاریم کمرنگ‌تر و محو بشه نهایتن. زنگ که می‌زنم احوال‌پرسی معمول می‌کنیم و غر معمول می‌زنیم از سرما و می‌پرسیم آخر هفته چه می‌کنیم، که جواب هر دومون درس خوندنه. نمی‌گه همدیگه رو ببینیم و جمله‌هایی که من آماده کرده بودم همون‌جا تو مغزم پلاسیده می‌شن. می‌گیم تعطیلات خوش بگذره و قطع می‌کنیم.

یه ساعت بعد زنگ می‌زنه که اگه حوصله داری بیا اینجا. من سکوت می‌کنم. ترتیب کلمات جمله‌هایی که آماده کرده‌ بودم رو گم‌می کنم. نهایتن یادم میاد که “بیا همین‌جور نرم تمومش کنیم”. می‌پرسه چی رو؟ میام بگم “دوستی‌مون رو”، می‌بینم حرف قشنگی نیست. می‌خوام بگم “رابطه‌مون رو”، خوشم نمیاد ازش. ولی زیاد وقت ندارم فکر کنم. همون “رابطه‌مون رو” رو انتخاب می‌کنم. می‌گم بالاخره که باید تمومش کنیم، حالا که یه مدت همدیگه رو ندیدیم راحت‌تر می‌شه خب. می‌گه هر جور دوست داری. می‌‌گم بحث دوست داشتن نیست. می‌گه هر جور دوست داری. می‌گم مرسی زنگ زدی و دعوت کردی به هر حال. می‌گه تعطیلات خوش بگذره. می‌گم به تو هم.