هی پاک می کنمت، کامل، از همه ی گوشه کنارهای ذهنم. هی به خودم می گویم تمام شد. تو دیگر در زندگیم وجود نداری. تو شیرین ترین خاطره ی نوجوانیم بودی و بس. که جا ماندی بین حیاط بزرگ خانه ی قدیمی تان و درخت های پارک ساعی و ذهن من شروع کرد تو را ادامه دادن. که شدی دوست خیالی من. که ساعت های طولانی با توی زاده ی ذهنم حرف زدم. که توی خیالی شد بهترین دوستم، تنها دوستم، تنها عضو حلقه ی اعتمادم.

هی مقاومت می کنم در برابر وسوسه ی نامت را توی جستجوی فیس بوک تایپ کردن و دنبال عکس هایت گشتن. هی می گویم من آدم توی این عکس ها را نمی شناسم. از آدمی که من می شناسم عکسی در دست نیست. بخار شده کلن و قاطی دودهای مرکز شهر تهران حل شده است.

نه، واقعن یادم نمی آید چطور گذشت چهل و چند روزی که گریه کردم وقتی برایم روشن شد به یک دوست خیالی دل بسته بودم. ذهن یک دنده ای دارم، هر وقت دلش بخواد فراموش می کند و هیچ جوره زیر بار به یاد آوردن نمی رود. گاهی اصلن گیج می شوم که اصلن از اول ذهنم تو را ساخته بود یا بعدتر ها شروع کرد تو را ادامه دادن. یا این که تو واقعن وجود داشتی و بعد هم کلن وجود نداشتی و هیچ دوست خیالی ای هم نداشته ام یا اول واقعن وجود داشتی و بعد دوست خیالی ام شدی. یا این که اصلن کل ماجرا چیزی جز بازی شیطانی ذهن من نیست و بس.

در نهایت فرقی نمی کند. مهم این است که گاه گاهی تو / خیال تو سرک می کشی / می کشند و آدم را گیج می کنی / می کنند. چاره ای نیست، گیجی از خیلی حس های دیگر قابل تحمل تر است.