عزیز دلم،

کم‌کم دارد یک سال می‌گذرد از روزی که ناگهان جلوی در خانه‌ات سبز شدم و یک دیدار معمولی تبدیل به یک سال رابطه (یا بهتر بگویم آنتی رابطه شد). اصلن نکته‌ی مهمش برای من و فکر می‌کنم برای تو همین است. این‌که یک سال گذشت و ما هنوز درگیر رابطه نشدیم. هرکدام زندگی مه‌الودمان را پیش بردیم، رفتیم توی رابطه‌های مختلف و بیرون آمدیم، اما “رابطه” ی‌مان را آلوده‌ی رابطه نکردیم.

همان‌طور که تو همیشه می‌گویی و من هم کم‌کم دارم قبول می‌کنم، اتفاقات فراتر از توانایی ذهن ما برای تجزیه و تحلیل‌شان پیش رفتند. من اضافه می‌کنم شرایط نامساعد هم مثل باد مساعدی بود در جهت پیشرفت ماجرا. شاید زیاد غر زدیم و ایراد گرفتیم از همین شرایط، ولی واقعیت این است که اگر شرایط مساعدتر بود قطعن زیاده‌روی می‌کردیم، گند می‌زدیم به کل ماجرا. پس بیا قبول کنیم همه چیز این یک‌سال خوب بود. بهترینی بود که می‌توانست باشد.

می‌‌دانی بعد از ظهری به چه فکر می‌کردم؟ به تو و دوقلوها! به این‌که تو باید مأمویت کاری بروی و مانده‌ای مستأصل که دوقلوها را چه کنی. بعد من که درگیری اقامت و پاسپورت و ویزا و کار و این مزخرفات را ندارم، خیلی خودمانی می‌گویم که میایم و مواظبت‌شان می‌کنم. تو خیالت راحت می‌شود، خوشحال می‌شوی و راهی سفر. من می‌مانم و دوقلوها، که موهای‌شان مثل تو فرفری، اما طلایی است و برخلاف تو سرشار از شور زندگی‌اند!

صبح ها با دوقلوها توی خانه بپربپر می‌کنیم تا من لقمه‌های صبحانه را توی دهان‌شان بگذارم، بعد می‌رسانم‌شان مدرسه و خودم از کنار رودخانه قدم‌زنان برمی‌گردم. از سوپرمارکت جلوی خانه‌‌ات خرید می‌کنم و مشغول جمع و جور کردن بقایای جنگ دیشب می‌شوم. بقیه‌ی روزم مال خودخودم است. که کتاب بخوانم، بنویسم، قدم بزنم، عکس بگیرم، خیال ببافم. بعد از ظهر می‌روم دنبال دوقلوها و می‌برم‌شان پارک. می‌دویم دنبال هم و آب‌بازی می‌کنیم و ولو می‌شویم روی چمن‌ها و توی همان حالت آبچکان از خودمان عکس می‌گیریم که برای تو بفرستیم. سرآخر هم بستنی لیس‌زنان برمی‌گردیم خانه. من غذا می‌پزم و دوقلوها کیک! افتضاحی بار می‌آورند، اما حسابی می‌خندیم. دوقلوها که خوابیدند، شروع می‌کنم برای تو نوشتن. از خودم، از دوقلوها، از بازی‌های‌مان، از دلتنگی‌های‌شان، و از تو می‌پرسم و آرزو می‌کنم همه چیز روبه‌راه باشد و عکس آب‌بازی‌مان را اتچ می‌کنم. و ته نامه می‌بوسمت، فرانسوی!