می دونم تا ابد نمی تونم حرف بزنم.

اگه حرف بزنم

ترک می خورم،

می شکنم،

پودر می شم.

اینو فرشته ی مهربون بهم گفت،

وقتی طلسمم کرد.

گفت این بهاییه که باید پرداخت کنی.

بابت چی؟

خودت می دونی!

(من هیچی نمی دونستم).

گفت فقط یه نفر تو دنیا هست،

که می تونه طلسم رو بشکنه.

نه تو می دونی کیه،

نه اون می دونه.

آدمای زیادی میان،

که ادعا می کنن شاهزاده ی قصه ان،

که می تونی باهاشون حرف بزنی،

درد دل کنی.

اما خام شون نشو.

به محض این که دهنت رو باز کنی،

ترک می خوری،

می شکنی،

پودر می شی.

فقط یه نفر تو دنیا هست،

که می تونه طلسم رو بشکنه.

نه تو می دونی کیه،

نه اون می دونه.

ممکنه پیداش کنی،

ممکن هم هست نه.

ممکنه بشناسیش،

ممکن هم هست نه.

ممکنه باهاش حرف بزنی،

ممکن هم هست نه.

همه چی بسته به خودته.

__________

سال هاست که فرشته ی مهربون رفته.

و من و طلسمم رو تنها گذاشته.

از طلسمم بدم میاد.

ازش نفرت دارم.

ازش می ترسم.

سال هاست که حتا یک بار هم نگاهش نکردم.

منتظرم یکی پیدا بشه،

زودتر بشکندش،

و از شرش خلاص بشم.

فرشته درست گفته بود.

آدمای زیادی اومدن،

و خواستن ازم حرف بکشن.

با محبت،

با منطق،

با زور،

با دعوا.

اما من خام هیچ کدوم شون نشدم.

مطمئن بودم هیچ کدوم اونی که باید نیست.

__________

یه روز دیدم طلسمم نشسته کنج اتاق،

زانوهاش رو بغل کرده.

زیرچشمی نگاهش کردم.

انگاری چشماش خیس بود.

رومو کردم اون ور،

که یعنی هیچی ندیدم.

یهویی بغضش ترکید،

شروع کرد های های گریه.

من انقدرا هم سنگدل نیستم،

گفتم هی!

چی شد یهو؟

دماغشو کشید بالا،

و نگاهم کرد.

اولین بار بود که صورتش رو می دیدم.

خوشگل بود!

یه جور بی نظیری خوشگل بود.

دوباره گفتم چی شد؟

بلند شد اومد طرفم.

می ترسیدم ازش،

اما آب دهنم رو قورت دادم،

و موندم سر جام.

اومد ایستاد رو به روم.

چشمای درشتش رو دوخت به چشمای من،

و پلک زد.

لعنتی…

چطور انقدر خوشگل بود؟

دستش رو دراز کرد طرف من.

یعنی باید باهاش دست می دادم؟

صورتش کاملن بی حالت بود.

نمی فهمیدم واسه دوستی دست داده،

یا اگه دستش رو بگیرم،

ممکنه پرتم کنه،

و بکوبدم به دیوار.

دوباره پلک زد.

مژه های خیسش چسبیده بودن به هم.

دستم رو یواش دراز کردم.

قوی دستم رو گرفت،

و کشید طرف خودش.

مجبور شدم بلند شم.

حالا رو به روی هم بودیم.

یه کم کوتاه تر از من بود،

و ظریف تر،

و خوش حالت تر،

و خوشگل تر،

و قوی تر.

گفت داره میاد!

تا خودم رو جمع و جور کنم،

گفت داره میاد طلسمت رو بشکنه.

لبخند زدم.

چشمام برق زد.

بالاخره میاد.

بالاخره می تونم حرف بزنم.

می تونم اندازه ی همه ی این سال ها حرف بزنم.

یعنی کی می تونه باشه؟

یعنی می شناسمش؟

یعنی جذابه؟

از کجا شروع کنم حرف زدن؟

نکنه زیاد پرت و پلا بگم؟

نکنه حالش بد بشه از حرفام؟

توضیح می دم بهش.

می گم چندین ساله حرف نزدم.

ماجرای فرشته ی مهربون،

و طلسم،

و همه چی رو بهش می گم.

می گم چقدر ازش ممنونم،

چقدر خوشحالم پیدام کرده،

چقدر برام ارزشمنده…

طلسمم دستش رو حلقه می کنه دور کمرم،

و می کشدم سمت خودش.

وحشت می کنم.

فقط بغلم می کنه.

با چشمای درشت نمناکش بهم خیره می شه،

و می گه داره میاد طلسمت رو بشکنه.

تازه می فهمم جریان چیه.

یکی داره میاد که طلسمم رو بشکنه.

این موجود ظریف زیبای اثیری رو،

که تو بغل منه…

تازه می فهمم،

اگر بیاد،

و من حرف بزنم،

طلسمم ترک می خوره،

می شکنه،

پودر می شه.

نگاه می کنم توی چشمای شفافش،

که قراره تا چند لحظه ی بعد،

خرده هاشون مثل آینه پخش بشه روی زمین.

طلسمم گرمه.

گرم و لطیف.

دست ظریفش محکم حلقه شده دور کمرم،

و دست دیگه اش پشت گردنمه.

قلب طلسمم تند می زنه.

دستم رو می برم توی موهاش،

و صورتش رو به خودم نزدیک می کنم،

و می بوسمش.

طلسم زیبای ظریف ترسیده ام رو می بوسم.

چشمای روشنش،

و قلب کوچیکش،

آروم می گیرن.

لبخند می زنه.

منم لبخند می زنم.

در که باز می شه،

طلسمم رو محکم بغل می کنم،

و به کسی که وارد می شه می گم،

خیلی وقته منتظرت بودم،

باید باهات حرف بزنم.

و چشمای درشت طلسمم رو می بینم،

که بسته می شه.

طلسمم ترک می خوره،

و آروم از بغلم فرو می ریزه روی زمین،

و خرده هاش روی زمین برق برق می زنه.

می دوم سمت در،

و بدون این که به کسی که دم دره نگاه کنم،

هلش می دم کنار،

و از پله ها می دوم پایین.