“دیر هم نمی شه.
حواسم به تاریخا هست.
یادت نره من مهندسم :ی”
 
همان موقع هم نگران بودم که این جمله بالاخره کار دستت بدهد. که این فرصت را به من بدهد که خنجرم را بکشم که “دیدی حواست نبود”! نه این که مهندس بودنت را زیر سوال ببرم، نه، اتفاقن ظاهرن همین مهندس بودن انقدر سرت را شلوغ کرده. ولی می دانی، خوب می دانی که بعضی وقت ها از دست بهترین مهندس ها هم کاری بر نمی آید. اتفاقات جوری غیر از آنچه انتظار داریم پیش می روند.
 
از دستت ناراحتم. حتمن منطقی نیست، اما حق می دهم به خودم که ناراحت باشم. فکر می کنم کم تلاش کردی، با این که آن همه خواهش کردم. می دانستی فرصت کم است. می دانستی نباید منتظر لحظه های آخر بمانی. می دانستی برایم چقدر مهم است. ولی دیگر نیست. نباید باشد. زمان بعضی چیزها وقتی گذشت دیگر گذشته است. از دست من و تو و هیچ کس دیگری هم هیچ کاری بر نمی آید. غیر از این است؟
 
دلگیرم پسر…