من خوشحالم که در یک کشور کوچک، در یک شهر کوچک، در یک خانه ی کوچک زندگی می کنم. من خوشحالم که یک کار کارمندی کوچک دارم که سر ماه حقوق کوچکی به حسابم می ریزد که زندگیم بگذرد. من خوشحالم که تفریحات کوچک دارم، مسافرت های کوچک می روم، دغدغه های کوچک دارم و شادی های کوچک.
من خوشحال نیستم که در یک کشور بزرگ؛ در یک شهر بزرگ، در یک خانه ی بزرگ، یک خانواده ی کوچک دارم که خوشحال نیستند… 
من حتا نمی دانم باید آرزو کنم که خانواده ی کوچکم شریک زندگی کوچکم باشند، یا آرزو کنم بخشی کوچک از زندگی بزرگ خانواده ی کوچکم باشم، یا آرزو کنم چه!
حتا آرزوی خوشحالی کردن هم ساده لوحانه است…