بچه که بودم از پیراهن های خوشگلی که مادرم برایم درست می کرد متنفر بودم. هیچ وقت پیراهن های عروسکیش را نپوشیدم. یک بار هم که برای تولدم مجبور شدم یکی شان را بپوشم، کل مدت مهمانی را اخم کردم و یک گوشه نشستم. وسطش هم رفتم خوابیدم اصلن. 
یک شلوار جین یک سره داشتم که روی پیش سینه اش به انگلیسی نوشته بود ناصر! زمان جنگ بود خب! لابد یک آقا ناصری تولیدی شلوار جین داشته و اسم خودش را هم روی پیش سینه ی شلوارها دوخته بوده. عاشق این شلوارم بودم. هی می پوشیدمش و به پیش سینه اش اشاره می کردم و می گفتم من ناصرم! یک بار هم با خاله ام اینها رفتیم خرید. من و پسرخاله ام هر دو یک بلوز زرد راه راه خریدیم. دیگر همه ی خاطرات من با شلوار جین ناصرم است و بلوز زرد راه راهم و یک بلوز راه راه دیگر سفید و سورمه ای. یک بار هم لباس خلبانی همین پسرخاله ام را دزدیدم. یعنی خانه ی خاله ام اینها بودم و لباسم کثیف شد یا همچین چیزی و خاله ام گفت از لباس های پسرخاله ام بپوشم. من هم نامردی نکردم و لباس خلبانی طوسی یک سره اش را که عاشقش بود پوشیدم و رفتم خانه مان و تا وقتی مجبور شوم پس بدهمش هر روز پوشیدمش.
یک ژاکت صورتی طوری هم بود که یک خاله ی دیگرم برایم بافته بود. آمادگی می رفتم که زمستان که شد مادرم ژاکت را آورد و تنم کرد. از پله ها رکه رفتم پایین ژاکت صورتی طوری را در آوردم و چپاندم توی کیفم. این داستان هر روزه ی آن سال زمستان شد. مادرم که فهمید دعوایم کرد. من اما همچنان یخ زدم و ژاکت صورتی را نپوشیدم.  مجبور شدند برایم کاپشن سورمه ای بخرند آخرسر. 
یادم نیست کی از این جنگ فرساینده دست برداشتم، ولی خوب جنگیدم، راضیم.