تنها چیزی که باعث می شود باور کنم اینجا بوده ای و قرار است برگردی وسایلی است که جا گذاشته ای. “خداحافظ گری کوپر” توی کتابخانه. “کوکو شنل سیاه” روی میز. نخ دندان جلوی آینه. لباس های توی کمد که همه را توی یک ساک کوچک چیده ام و روزی یک بار بهشان سر می زنم که باور کنم خیالاتی نشده ام. حتا میوه های شسته شده ی کنار کاناپه و شسته نشده ی توی یخچال. 
 
من کند شده ام. همه ی کارهایم را آرام و بی سر و صدا می کنم که مبادا خاطره هایت بپرند. من یواش می نشینم کنار پنجره و زیر باد خنکی که لابلای پرده ها می آید چشم هایم را می بندم و به صدای جیغ مرغ های دریایی گوش می دهم و همه ی عصرهای بلند تابستانی را که کنار همین پنجره نشستیم و طلوع ماه را تماشا کردیم مرور می کنم. 
 
من غذا درست می کنم، ظرف می شویم، خانه را تمیز می کنم، خرید می کنم، دوش می گیرم، اما همه اش را انگار توی خوابم. من منتظرم بیدار شوم دوباره. منتظرم بیایی و بودنت را نه توی چمدانت، که توی همه ی خانه پخش کنی. 
 
من کوچک و دلتنگ و آرامم. باید انقدر آرام باشم که نکند کوچک ترین لرزشی بی موقع بیدارم کند. 
 
من منتظرم. من، خانه، مرغ های دریایی، و همه ی وسایلی که جا گذاشته ای.
من خوشبختم.