زده به سرم موهامو کوتاه کنم باز. حتا ماشین کنم. همین حالا که موهام شده صاف و قرمز و تا زیرگوش، با چتری های کوتاه بالای ابرو، زده به سرم که کوتاهشون کنم.
 
دست و پام رو می بندن. مجبورم می کنن صبح ها زود بیدار شم و بهشون برسم. مجبورم می کنن هر هفته ساعتم رو دو دقیقه زودتر کوک کنم که نکنه نرسم درست سشوارشون بکشم. مجبورم می کنن یک شنبه عصرهام رو بذارم صاف شون کنم و یهو ببینم هوا تاریک شده و عصر یک شنبه از دست رفته. مجبورم می کنن هی حواسم باشه پایین شون خم نشده باشه رو به بیرون و مجبورم می کنن حرص بخورم وقتی پایین شون خم شده رو به بیرون، چون هیچ کاری نمی تونم کنم. وقتی می خوام کلاه آفتابگیر بذارم سرم باید هی تو شیشه ی قطار و اتوبوس چک کنم چتری هام به هم ریخته نشده باشن. حتا وقتی عینک آفتابیم رو میذارم بالای سرم باید هی موهای کنار گوشم رو صاف کنم و نگران باشم که چتری هام سیخ سیخ شده باشه. وقتی می خوام ببندمشون هی باید فکر کنم پس چرا انقدر وقت گذاشتم مرتب شون کردم. وقتی بازشون می ذارم همه ی دور گوش و گردنم رو می گیرن و خفه ام می کنن. 
 
نیستم، آدم انقدر اجبار و دربندی و نگرانی نیستم. قطعش می کنم، می خواد رابطه باشه، می خواد موی صاف و قرمز و تا زیرگوش، با چتری های کوتاه بالای ابرو که عاشقشم.