نوشته های از یک سال پیش تا الانم را می خوانم. شبیه خودم هستند. مثل نوشته های چند سال قبل متعجبم نمی کنند. انگار این یک سال بالاخره خودم را زندگی کرده ام. انگار خوب یا بد از آن توده ی بی شکل چهل تکه ی هزار رنگ ترکیب نسبتن ثابتی درآمده است. نه این که از همه چیز خودم راضی و خوشحالم، اما از “خودم” بودنم راضی ام. این که مچ خودم را کمتر می گیرم، از خودم کمتر متعجب می شوم، با خودم روراست ترم، در صلح ترم.
خودم جدی و حساس و منطقی و سختگیر و منزوی است، می دانم. خودم اما مهربان و گاهی دوست داشتنی هم هست. خودم اگر بتواند به آدم ها کمک می کند. اما نمی گذار کمکش کنند، محبتش کنند، حمایتش کنند. خودم زیادی روی پای خودش است، زیادی عادت کرده به روی پای خودش بودن و آدم های اطرافش را اذیت می کند. اما مهم این است که همه ی این ها منم. مهم این است که همه ی این ها را بلد شده ام، پذیرفته ام، هضم کرده ام. 
سی و دو سالگی را که می گذرانی همین می شود لابد. خودت می شوی دیگر، خودت را زندگی می کنی دیگر. تجربه ایست.