من که بلایی سرم می آید سعی می کنم به سرعت بلند شوم، سرم را بالا بگیرم، بگویم قوی ام، درد بکشم اما دندان هایم را روی هم فشار بدهم و تحمل کنم.
 
او که بلایی سرش می آید می افتد، پخش زمین می شود، گریه می کند، به همه یادآوری می کند که بلایی سرش آمده، همه را بسیج می کند نگاهش کنند، ببینند درد می کشد، هی دستش را بگیرند و هی او نتواند بلند شود. روی زمین ماندنش طولانی است و پر سر و صدا. 
 
داشتم برایش توضیح می دادم اگر مثل من تنها بود خیلی زودتر از این ها خودش را جمع کرده بود. کسی نبود دل بسوزاند برایش، محبتش کند، حرف هایش را گوش دهد، بغلش کند. مجبور می شد تک و تنها خودش را بلند کند. گفت مثل من نیست، تنها هم باشد مثل من نیست. حالا می فهمم راست می گفت. فرق مان زیادتر از این حرف هاست. او با آدم ها زندگی می کند. باید ببینندش، باید توجهش کنند، تأییدش کنند، حمایتش کنند. غمگین و شکست خورده که باشد وظیفه ی آدم هایش است که درکش کنند، که یادشان نرود، که وقت بگذارند برایش، که هی بشنوند چقدر شکسته است، هی ببینند چقدر نابود شده است. بدانند پیش تراپیست می رود، حق بدهند ول کند برود مسافرت، درک کنند وسایل لوکس گران قیمت بخرد. مشکلی نداشته باشند مرتب فحش بدهد و نفرت بورزد، حق مطلق بی چون و چرا مال او باشد. 
 
من نمی توانم، کم می آورم، دلسوزی ام نمی آید. حق مطلق به دل شکسته ترین ها هم نمی دهم. من می گویم جمع کن خودت را و بس. شاید برای همین بهتر است دور باشم. بهتر است درگیر این بازی ها نشوم. من قواعد این بازی ها را بلد نیستم و فقط خودم را مضحکه می کنم.