روی تراس طبقه ی چهارم بودیم.
 
بعد از یه روز طولانی پیاده روی تراسه رو دیده بودیم که صدای موزیکش تا تو خیابون می اومد. یک ساعتی وقت داشتیم تا بریم هتل کوله ها رو برداریم و راه بیفتیم سمت ایستگاه قطار. گفته بود جای باحالی به نظر میاد. گفته بودم بریم یه درینک بزنیم؟ 
 
منظره ی روبه رو مون رودخونه بود با پل سی و سه پل مانند انتهای راستش و پرنده های سفید انتهای پیچ خورده ی چپش و فرودگاه اون دورتر ها. رفته بود آبجو بگیره که چشمم افتاده بود به زوج میز کناری. مرد دوربین حرفه ایش رو نشونه رفته بود سمت پرنده ها و سعی داشت عکس تاثیرگذاری بگیره و نشون زن بده. زن با موهای قهوه ای روشن کوتاه و پالتوی یقه بلند و شال قرمز-نارنجی سعی می کرد لبخند بزنه و از عکسای مرد تعریف کنه. 
 
 ایستاده بودیم تو نارنجی دم غروب پاییز و آبجومون رو مزه مزه می کردیم. گفته بودم داشتم نگزان جوونای شهر می شدم که جز یه مشت آثار باستانی چیزی ندارن، ولی اینجا رو که دیدم خیالم راحت شده براشون. گفته بود اگر بخواد همسرگزینی کنه میاد اینجا. خندیده بودیم، آبجو خورده بودیم، غروب رو تماشا کرده بودیم. 
 
تو تاریکی رو به سرمه ای شرق خیره شده بودم به طرح محو نیم رخش و فکر کرده بودم شاید آخرین باری باشه که با هم باشیم. فکر کرده بودم به همه ی داستان عجیبی که با هم ساخته بودیم. و حس خوبی داشتم از پایان ماجرا. نه به خوبی و خوشی تا آخر عمر زندگی کردند بود، نه دراماتیک، نه عاشقانه. تصویر اون نیم رخ تو اون پس زمینه ی تیره ی خنک همون لحظه توی ذهنم حک شده بود، شده بود یکی ار معدود لحطه های ناب زندگی.
 
آماده رفتن شده بودیم. گفته بود می ره دستشویی و زود برمیگرده. با چشم دنبالش کرده بودم تا توی جمعیت ناپدید شده بود. چشمم رو که برگردوندم سمت رودخونه، از روی نگاه زن میز کناری رد شد و ناخودآگاه هر دو لبخند زدیم. مرد نبود. صورت زن نقاشی بی نقصی بود توی قاب قهوه ای – نارنجی. سیر نگاهش کردم. فهمیده بود و هیچ حرکتی نداشت. به محض این که نگاهم لغزید سمت پل، برگشت به طرفم. چشم های طوسی اش ثابت شدن دروی صورت من و لبهاش انگار که بخواد چیزی بگه لرزیدند. به سرعت سرش رو برگردوند و خیره شد به گیلاسش. زمان کش می اومد. مردها بر نمی گشتند. فقط من بودم و زن توی قاب نارنجی اش. کافی بود میز رو دور بزنم و دستم رو از لبه ی قاب بلغزونم روی گردنش و نرم ببوسمش. همین کافی بود تا آدم دیگه ای بشم. خود قدیمیم رو از تراس طبقه ی چهارم رها کنم پایین و خود جدیدم رو بسپرم دست یه داستان تازه.
 
وقتی برگشت من از جام تکون نخورده بودم. زن هم. دستش رو انداخت دور کمرم که بریم. همون طور که داشتم کلاهم رو سرم می گذاشتم نگاهم موند روی چشمای طوسی زن که پر از التماس بود. سرم رو پایین انداختم و از دید زن توی جمعیت ناپدید شدیم.