ایمیل های قدیمی مون رو می خونم. چقددددر ایمیل نوشتیم. مثل همیشه، تو بیشتر، من کمتر. ایمیل انگلیسی هم داریم. ایمیل پینگلیش هم داریم، مال موقع هایی که من تو شرکت فونت فارسی نداشتم و مال موقع هایی که تو احتمالن حالت خیلی خراب بوده. 
 
توی آخرین ایمیلم ازت خواستم رک و راست بهم بگی چی شده و “نه عزیزم” ها رو ادامه ندی لطفن. و تو جوابی ندادی. زنجیره ی ایمیل ها تموم شده همون جا. زنجیره ی همه ی اتفاق ها تموم شده همونجا. یه تیکه ای از زندگی متوقف مونده تو همون نقطه، متوقف مونده تو تاریکی و سرمای سه صبح اتاق یه هتل تو جنوب اسپانیا. من و تو، یکی زودتر یکی دیرتر، پروازامون رو گرفتیم و برگشتیم به باقی زندگی مون. اون یه تیکه ی کوچیک و جوون و مه آلود زندگی رو جا گذاشتیم کنار رودخونه ی آرومی که از وسط شهر می گذشت. شایدم سُرش دادیم یواشکی تو رودخونه. 
 
باقی زندگی متوقف نمی مونه هیچ وقت، خوشبختانه لابد. ولی من کم یادت نمی افتم. کم فکر نمی کنم که الان داری چیکار می کنی. خوشحالی آیا؟ اون روز یه عکس تو فیس بوک دیدم که از نوک دماغ تا گوشه ی سمت راست لبش مال تو بود. شوکه شدم.. همون خط موربی که از گوشه ی لبت به سمت بالا می ره وقتی می خوای شروع کنی به لبخند زدن روی عکس بود. خطه کم کم عمیق و عمیق تر شد و بالاتر چشم هات شکل گرفت که از خنده کمی جمع شده بودن و بالاتر موهای فرت که كوتاهشون نکرده بودی. از اون روز دارم آرزو مى كنم مثل تصويرت توی ذهن من همه اش لبخند داشته باشى. مى دونم بعيده..
 
به يه تئورى جديد رسيدم تازگى كه در مورد تو هم صدق مى كنه به نظرم. ما آدم هاى راضى و خوشحالى نيستيم و نخواهيم بود. مهم نيست كجا باشيم، با كى باشيم، چيكار كنيم. ته وجودمون يه نارضايتى رقيقى رسوب كرده كه هميشه هست، بيشتر نشه كمتر نمى شه. تقصير ما هم نيست، تقصير هيچ كس نيست. مثل رنگ موهامون كه انتخابى توش نداشتيم، اينم از معلوم نيست كدوم جدى بهمون به ارث رسيده. جنگ باهاشم فايده نداره. مثل موهاى من كه نه تنها هيچ وقت نمى تونم آبى شون كنم، كه حتا قرمزم كه مى شن بعد دو هفته سياهى شون تو ذوق مى زنه. بايد قبول كنيم، كنار بياييم باهاش. 
 
آدم تو شرایط سخت یا باید انقدرسخت بشه یا انقدر منعطف که هیچی نشکندش. تو رو نمی دونم، من اما فکر کنم سخت شدم. بود و نبود آدم ها، رفتن و اومدن شون، شروع کردنا و تموم کردناشون برام یه لحظه بیشتر نیست. لحظه ی بعد یه لحظه ی جدیده که ممکنه مثل قبلی باشه یا نباشه. مهم هم نیست. ولی حواسم هست که قاطی اون نارضایتیه که گفتم چیزای دیگه ای هم هست که گاهی نمی شه ندیدشون گرفت. مثل همون آهی که بعد از خوندن ایمیل ها ناخودآگاه از وجود آدم در میاد. مثل تلخی سفر به شهری که شهر تو بوده یه زمانی و آدم آدرس تو رو به راننده تاکسیش داده دم صبح و شماره تلفن تو رو گرفته و گفته که رسیده و تو اومدی تو راهروهای پیچ پیچ پیداش کردی و تو رو بوسیده توش و با تو قدم زده زیر بارونش و ویروس سرماخوردگی تو رو گرفته و برگشته تو تب و دردی که نمی دونسته از مریضی جسمه یا جای دیگه. مثل دیدن دستخطت ته تنها کتابی که به آدم کادو دادی. مثل تصویر عجیب “تهران زیر پا” تو غبار طلایی دم غروب از دید یه آدم فضایی، که از پنجره ی خونه ی تو حک شده تو ذهن آدم. مثل گندم هایی که تو یه شیشه ی کوچیک تو کابینت موندن و حتا دونه ای ازشون توی هیچ آشی ریخته نمی شه دیگه. مثل آخر هفته های طولانی که آدم ناخودآگاه حساب می کنه اگه جمعه رو مرخصی بگیری بیای اینجا، می تونیم سه روز کامل با هم باشیم.
 
تو فکر اینم که اون تیکه ای که جا گذاشتیم اسپانیا، الان چه حالی داره می کنه واسه خودش، آفتاب و شراب و نارنج…