دردناک است آدم ببیند همقد پدر قد بلندش شده است. که پدرش قد یک دماغ به بالا ازش بلندتر است فقط. دردناک است آدم چروک های دور چشم مادرش را ببیند که مداد چشم توی شان جمع شده است. ولی آدم باید ببیندشان این شکلی، سالی یک بار، باهاشان سلفی بگیرد بگذارد فیس بوک و بالای صد نفر بپسندند عکس شان را. ” پسندیدن” را توی فیس بوک پدرم دیدم!
 
چرخ های چمدان های شان را با زحمت فشار می دهند و با افتخار می گویند به پلیسی که پرسیده “خوراکی همراه دارید؟” کفته اند برنج ایرانی و زعفران آورده اند برای دخترشان. می دانم که برنج و زعفران را برای رد گم کنی گفته اند. خوب شد چمدان های شان را نگشته اند.
 
ظرف های کوچک غذای مکزیکی را که روی میز می چینم می گویند اول خودم بخورم تا یاد بگیرند. بازی پر سر و صدا و پر خنده ای ازش در میاورم. می گویم یک زرشک پلو هم برای شان می پزم و بقیه اش دست پخت آنها را می خوریم. شروع می کنند لیست کردن غذاهایی که قرار است برایم بپزند.
 
چه ترد و نازک و شکننده شده اند. چه آدم یادش می رود چقدر از دست شان عصبانی بوده سال های طولانی، چقدر جنگیده در مقابل شان، چقدر فرار کرده از کنارشان بودن. چه آدم آدم-بزرگ می شود.