می شینه لبه ی تخت و دو تا کارت عروسی نشونم می ده که “اینا تو وسایلت بود، آوردم ببینم می خوای شون یا بتدازم شون دور”. یه نگاهی میندازم و می گم “طلاق گرفتن”و هر دو رو میندازم تو پاکت کاغذ باطله ها. می گه “اینم هست، اگه بدونی هر بار می خونمش چقدر گریه می کنم”. نامه ایه که هزار سال پیش براش نوشتم. اولین و آخرین باریه که حرفای دلم رو بهش گفتم، گفتم چقدر مادری نبوده که با ذهنیت من از مادر تطابق داشته باشه، چقدر هیچ وقت بهش نزدیک نبودم و اعتماد نکردم، چقدر هیچ وقت حمایتم نکرده، گفتم دوستش هم دارم، چهار تا ورق کلاسور حرف زدم. سرسری نگاهی بهش میندازم و میگم “ای بابا.. چه چیزایی نوشتم”. می گه “بده بخونمش باز”. می گم “نمی خواد باز گریه می کنی”. از دستم می گیره و شروع می کنه به خوندن. می گه “بیا راجع بهش حرف بزنیم”. می گم “ول کن مادر، راجع به چی چیش حرف بزنیم”. می رم اون ور تخت ولو می شم به توییت خوندن. صدای اولین فین که میاد می گم “اونو ولش کن، بیا بهت یاد بدم با آیپد کار کنی”. جواب نمی ده. فین فین هاش بیشتر می شه کم کم. فیس بوکم رو بالا پایین می کنم. واسه یکی تولدت مبارک می نویسم. صدای فین فین بعدی که میاد با صدای بلند می گم “بهت گفتم اونو بذار کنار، ولش کن دیگه”. یه برگ دستمال کاغذی از جعبه ی زیر پاتختی بیرون می کشه و اشکاشو پاک می کنه. نامه رو میذاره تو پاکت زرد رنگش. میاد رو تخت می شینه کنارم و می گه “خب”. می گم “خب چی”؟ می گه “آیپد رو یادم بده“.