داشتم فکر می کردم روزی که خواستم از این شرکت برم، توی جشن خداحافظیم، سه چهار دقیقه ای فارسی صحبت کنم. وقتی همه متعجب شدن به اندازه ی کافی و شروع کردن به “هَه .. هَه..” گفتن، به انگلیسی بگم فقط می خواستم بدونید هر بار من جای شما ایستاده بودم و یکی از شماها جای من حرف می زد من چه حسی داشتم. 
داشتم فکر می کردم یه ایمیل خداحافظی بفرستم برای کل شرکت و از تک تک همکارام یاد کنم:
 
ف. که از وقتی بهش گفتم لیوان کثیفا رو روی این پیشخون نذار، ببر آشپزخونه ی پایین، دیگه بهم سلام نکرد.
ن. که هر بار براش کاری کردم از و. تشکر کرد و رفت.
س. که هر بار اومد تو دفتر ما از چهار نفر بقیه پرسید از سوپر مارکت چیزی نمی خوان و منو کلن ندید.
ل. که هر بار بهش سلام کردم اتفاقی گوشاش سنگین شد.
د. که حتا وقتی حالم رو می پرسید احساس می کردم داره توبیخم می کنه که چرا زود جواب نمی دم.
الف. که هر بار ناهار سالاد داشتم (چیزی حدود دو روز در هفته، ضربدر پنجاه و دو هفته، ضربدر چهار سال) از من پرسید که آیا پاپریکا دوست ندارم.
و. که هر بار به ماستم نمک زدم، به سیب زمینی ام فلفل زدم، زردآلو خوردم یا انار، جوری نگاهم کرد که انگار حوا هستم در حال گاز زدن سیب.
ک. که هفته ای دو بار از من پرسید در طول روز چه کار می کنم، نه اینکه منظورش این باشه که کاری نمی کنم، فقط از روی کنجکاوی.
س. که روزهای اول شروع کارم کم نگذاشت و هر چقدر تونست جلوی هفت هم اتاقی دیگه مون اشتباهاتم را بلند بلند داد زد.
ش. که هر سال دم کریسمس پرسید آیا کریسمس رو با خانواده ام خواهم بود و جواب شنید ما کریسمس نداریم. و پرسید سال نو رو چی. و جواب شنید سال نوی ما اول بهار است. و گفت ها، گفته بودی قبلن.
ر. که وسط زنجیره ی ایمیل ها یکهو حواسش نبود و من رو از سی سی حذف می کرد و بعد شاکی می شد چرا من خبر نداشتم چه اتفاقی افتاده.
ت. که هر بار من مریض بودم ایمیلی سر هم می کرد و همه ی تیم مدیریت و هر کس دیگری که می تونست رو در سی سی می گذاشت که چون امروز فلانی در شرکت نیست…
اس. که هر بار براش گزارشی فرستادم داد م. چکش کنه و گفت به من اعتماد نداره.
و رییسم و همکارهای دوسال اخریم که هیچ کدوم از جلسه ها رو به من خبر ندادند و در هیچ کدوم از کنفرانس کال ها من رو دعوت نکردند و هیچ وقت به خودشون زحمت ندادند به من هم خبر بدهند دو روز، یک هفته، سه هفته در دفتر نخواهند بود. که هی به زبون خوشون با خودشون حرف زدند و وسطش یکهو نظر من رو پرسیدند. که به من یاد دادن که از مریضی شون شاد بشم چون حتا شده یک روز کمتر می بینم شون. به من یاد دادن چطور می تونم از کسی نفرت داشته باشم اما بهش لبخند بزنم. که ادعاکنم آدم صادق و رکی هستم، اما کلفت ترین و بی خالت ترین ماسک ها رو به صورتم بزنم.

متشکرم از همه تون که باعث شدید من درجا نزنم، اسیر نمونم، نگندم و مطمئن بشم باید حرکت کنم، جلو برم. که زندگی جای دیگری است.