روز چهارم سفر است که ژاکت و موبایلم را بر می دارم و می زنم بیرون.
 
ساعت یک ربع به دوازده شب سوم سفر است. من باید یک ربعی باشد که خوابیده ام، اما دارم خیارشور خورد می کنم توی سالاد الویه. فردا قرار است برویم پارک جنگلی و باید ناهار ببریم. ظرف های شام را هم من شسته ام. سالاد شام را هم من درست کرده ام، حالا هم مشغول سالاد الویه ام. فکر می کنم به لحظه لحظه های سفر که با چربی ظرف ها ریخته اند توی فاضلاب و حالا دارند قاطی سیب زمینی های این سالاد الویه ی آشغالی توی مشتم له می شوند. فکر می کردم سفر همه اش بیکینی خواهد بود و کلاه حصیری و عینک آفتابی و موخیتو و لب دریا. بعدش هم بدنی برنزه و موهایی قرمز روشن شده. فکر می کردم مدام تاپاس های هیجان انگیز خواهیم خورد و بستنی و آبمیوه های استوایی. ولی سه روز اول سفر را گیر کردیم در مرغ و گوشت و پیاز و سیب زمینی خریدن و پلو و خورش پختن و ظرف های بی پایان شستن. دریغ از یک اشعه ی باریک آفتاب یا یک اسکوپ بستنی. 
 
روز چهارم سفر است که ژاکت و موبایلم را بر می دارم و می زنم بیرون. عصبانیم. مثل قدیم ها از دست مادرم عصبانیم. نه، نه مثل قدیم ها. قدیم ها من آدم ضعیفه بودم و نهایتن ممکن بود بروم توی اتاقم عصبانیت بکشم. حالا او آدم ضعیفه است و از آدم ضعیفه بودنش خوب سوء استفاده می کند، دقیق و به جا. از این خیرخواهی هایی دارد که من را به مرز سر کوبیدن به دیوار می رساند. از این آدم فدارکارهاست که به فکر همه است جز خودش. از این ها که گوشت های توی بشقاب خودش را می گذارد توی بشقاب دخترش. که نوشیدنی سفارش نمی دهد و گرسنه اش نیست و فقط چند قاشق از غذای پدرم می خورد که صورت حساب زیاد نشود. که ته مانده ی شام را صبحانه می خورد که دور نریزدش. و همه ی این رفتارهایش من را منفجر می کند. نمی شود حرفی بهش بزنی. به آدم خوبه ی داستان چه می شود گفت؟ چه ایرادی می شود گرفت؟ من فقط می توانم ژاکت و موبایلم را بردارم و بزنم بیرون و آنقدر بمانم که پدر بیاید به دلجویی. و سرش داد بزنم که آمده ایم تعطیلات. که همه ی سال این شرکت کوفتی را تحمل می کنیم که توی تعطیلات اندک پولی که بهمان داده است را بریزیم دور. که بس کنید، یاد بگیرید خوش باشید و لذت ببرید… چه فایده که پدر خودش هم یک عمر این حرف ها را توی دلش نگه داشته و جرأت نداشته بگوید.
 
صبح روز پنجم همین حرف ها را رقیق شده به مادرم می گویم. این که آمده ایم مسافرت که خوش باشیم نه هی بیار و بردار و بشور و بپز کنیم. که وقتی می گویم مهمان منند حتمن فکر هزینه هایش را کرده ام. که چرا زمان با هم بودن مان را پای طرف شویی تلف کنیم. عکس العملش گریه است، همان طور که انتظارش می رفت. پختن ها و شستن ها ناراحتش نمی کند که، خیلی هم خوشحال است که می تواند برای ما غذای خانگی بپزد، این رفتار من است که ناراحتش می کند، که انتظارش را ندارد. معلوم است که ندارد. من ِ آن وقت ها جرأت این رفتار ها را نداشته که. هی سرش را پایین انداخته و لبهایش را جویده است که حرفی نزند. معلوم است حالا یک از خانه بیرون زدن می شود آخر دنیا. پدر دخالت می کند که بیاییم از این به بعدش را خوش بگذرانیم.
 
حالا از من می ترسند. می خواهند چای بخورند هم با من چک می کنند. کلن رابطه های خانوادگی مان بر پایه ی ترس است، طرفینش عوض می شوند فقط.