توی قطار نشسته ایم که می گوید شاید جای درستی نباشد، اما باید با من حرف بزند. در مورد نامه ی هزار سال پیش، همه ی واقعیت های تلخی که توی نامه برایش نوشته ام. می خواهد حلالیت بطلبد، آنجور که خودش می گوید. می خندم که “ای بابا..”. می گوید بهتر از این بلد نبوده، مگر خودش چند ساله بوده که من دنیا آمده ام، مگر چه از زندگی دیده بوده، چه می دانسته. هر کار کرده به نظرش بهترین بوده. نمی دانسته من چه حسی به کارهایش داشته ام، به نظر من چقدر اشتباه کرده بوده در تربیتم. می گوید نمی خواهد این ها در وجود من بماند. می گویم این حرف ها لازم نیست. گذشته ها گذشته. برای من واقعن گذشته وجود ندارد. مهمانی ای همین یک ربع پیش تمام شد، برای همیشه تمام شد. یک لحظه هم توی ذهن من مرور نمی شود. مسافرتی که هفته ی قبل تمام شد، برای همیشه تمام شد، با همه ی خوب و بد هایش. هر چه هم مربوط به سی سال و بیست سال و یک سال قبل بوده تمام شده است. من یک کلید دارم در مغزم که خاطرات را خاموش می کنم. برایش توضیح می دهم “afford” کردن یعنی چه و می گویم نمی توانم afford کنم دلتنگی و خاطرات و هر چه مال گذشته است را. تمام می کنم. هر لحظه لحظه ای که گذشت را تمام می کنم. خوب و بدش را نمی دانم، اما این طور شده ام در این سال ها. که اگر غیر از این بود دوام نمی آوردم. 
نگاهم می کند. از دور، خیلی دور، از پشت همان دیوار سنگی که از وقتی به یاد دارم دورم کشیده ام و هیچ وقت راهش نداده ام داخل و می گوید “خوش به حالت”.