توی شرکت سر و صدا راه انداختم. گفتم من هم آدمم، به من هم توجه کنید، حق من را هم بدهید.. و جواب داد، بخشی اش. به من بیشتر توجه می کنند، به من بیشتر کار می دهند، از من بیشتر توقع دارند. در عوض برای شش ماه اول سال “فراتز از انتظار” ارزیابی ام کردند. من هم گول خورده ام. خوشحال تر شده ام. با نفرت سر کار نمی روم. حتا گاهی فکر می کنم شاید توی همین شرکت بمانم و به قول رییسم رشد کنم، بماند که خودش هم نمی داند باید بعد از رشدم به کجا برسم. آخر سال تقاضای اضافه حقوق زیادی خواهم داد، اگر قبول کردند می مانم، اگر نه…
 
می توانم برگردم ایران. برگردم و نه تنها رشد نکنم، که همه ی چیزهایی که فراری ام داده بودند را بغل کنم و همه با هم فرو برویم. برگردم و چه کنم چه کنم هایم تمام شود. بچه بیاورم و بنشینم بچه هایم را بزرگ کنم. حتا سر کار هم نروم. دغدغه ی پول هم نداشته باشم. خودم و بچه هایم را بپیچم لای پر قو و سالی دو سه بار سفر خارج ببرم شان. سالی یکی دو بار هم حتا شاید سفر دو نفری رومانتیک برویم بچه ها که کمی از آب و گل در آمدند. اعتراف می کنم کم وسوسه برانگیز نیست.
 
می توانم بالا – پایین ها و قهر – آشتی ها و دوری – نزدیکی ها را تمام کنم و بگویم ” بیا با هم باشیم”. همان طور که همه ی این سال ها وسوسه شده ام بگویم و ترسیده ام و پشیمان شده ام. می توانیم با هم شروع کنیم ساختن. خانه ی کوچکی بگیریم و بساط مان را پهن کنیم بالاخره. همه ی ظرف و ظروف لنگه به لنگه مان را دور بریزیم و با هم برویم ایکه آ ظرف و ملافه و حوله ی جدید بخریم. می توانیم آخر هفته ها را برویم سفر و من مجبور به هیچ برنامه ریزی ای نباشم. می توانیم با هم بخندیم. باز هم با هم بخندیم. 
 
می توانم بار و بندیلم را به حراج بگذارم، بمانم با یک چمدان کابین. راه بیفتم بروم سفر. بروم جنوب اسپانیا، توی یکی از خانه هایی که اندرونی کاشی کاری شده و حوص دارد یک اتاق بگیرم و زبان بخوانم. زبانم که راه افتاد بروم سمت آمریکای جنوبی. گشت بزنم، بی هدف. بعد بروم دوستانم توی آمریکا را ببینم. سری به ایران بزنم، برگزدم جنوب اسپانیای گرم آفتابی عزیزم. و قصه همین جا تمام شود فعلن.
 
سال بعد این موقع یکی از این ها را انتخاب کرده ام. سال بعد این موقع اول راهم.