جيب شلوار مشكى ام كوچيكه و موبايلم توش جا نمى شه. تو شركت كه باشم گوشى رو مى ذارم تو جيب عقبش. يه بار هم با همين وضع نزديك بود گوشى رو تو توالت از دست بدم. تو خيابون كه باشم، اگه كاپشن تنم باش (كه نه ماه سال هست) ميندازمش تو جيب كاپشن. اما اگه سوييشرت تنم باشه (دو ماه و نيم سال) يا هيچى جز بلوز تنم نباشه (ماكسيمم دو هفته در سال)، اون وقت موبايل رو ميندازم تو ک.له ام. بعد هر وقت كه از اتوبوس يا قطار پياده مى شم، يا مى خوام ساعت رو چك كنم و دستم مى ره سمت جيب شلوارم و موبايل نيست، يك سكته ى كوچولو مى زنم. دستم مى ره تو جيب سوييشرت، بر مى گردم عقب رو نگاه مى كنم و اتوبوس رو مى بينم كه داره دور مى شه. مى بينم موبايلمو كه افتاده روى صندلى اتوبوس و يه خانوم پنجاه و خورده اى ساله ى مو كوتاه فرفرى عينكى ساك خريدش رو مى ذاره رو صندلى موبايلم و خودش مى شينه كنارش و شروع مى كنه به بررسى موبايل كه چه تر و تميزه و چه كاور ژله اى خوشگلى داره. دكمه گرده رو كه مى زنه عكس خاكسترى يه تك درخت ظاهر مى شه و اسم من و شماره تلفن هاى اضطراريم و اين كه گروه خونيم او مثبته و لنز هارد تو چشممه. اينا رو استاد وورك شاپ مديريت بحران مون گفته بود تو موبايلمون داشته باشيم. مى گفت اگه تصادف كنيم مى تونن به سرعت خون مناسب بهمون برسونن و به يكى خبر بدن. لنز هارد رو خودم اضافه كردم، چون كابوسم اينه كه برم تو كما و ماه ها لنزهام بمونه توى چشمم و از كما كه درميام كور شده باشم. مى بينم كه خانومه گوشيم رو با دقت مى ذاره تو جيب داخلى كيفش تا به پسرش نشون بده. تا اتوبوس بپيچه تو اولين خيابون بعدى يادم اومده كه موبايل رو انداخته بودم تو كوله ام و با عجله زيپ كوله رو مى كشم و مى بينم بله، نشسته همون جا.
مادرم مى گفت اين شوك هاى استرسى كه موبايل به آدم وارد مى كنه خيلى ضرر داره. همين كه حس مى كنى موبايلت تو جيبت نيست و يه سكته ى كوچولو مى زنى، همين كلى از عمرت كم مى كنه. این که احساس می کنی موبایلت ویبره کرده و با عجله برش می داری، اما هیچ خبری نیست.. این که هر سی ثانیه یه بار به بهانه ی ساعت چک کردن یه نگاهی به موبایلت میندازی.. مادرم می گفت شب ها هم موبایلت رو نذار کنار سرت. شاید این همه سردردت به خاطر این باشه، شایدها! اما من نمی تونم بدون موبایلم بخوابم. درست لحظه ای که دارم به خواب می رم باید برای آخرین بار ایمیل هام و فیس بوک و توییتر رو چک کنم. حتا نصفه شبا که بیدار می شم باید یه نگاهی به موبایلم بندازم و مطمئن شم پیغامی برام نیومده. هر چند تنها کسی که پیغام برام می فرسته همینیه که شبا کنارم خوابیده و موقع خواب به توصیه مادرم گوش کرده و موبایلش رو گذاشته توی اون یکی اتاق و احتمال این که بتونه برام پیغام بفرسته نزدیک صفره، مگر این که نصفه شب که بیدار می شه به جای دستشویی بره اون یکی اتاق و موبایلش رو برداره و واسه منى كه تو اين يكى اتاق خوابم پیغام بفرسته، که بعیده. علاوه بر این موبایلم صبح ها بیدارم می کنه. ساعت کوک می کنم رو شیش و شیش و پنج دقیقه. چون اسنوز تایم خودش نه دقیقه است اما اسنوز تایمی که من نیاز دارم پنج دقيقه. ساعت شیش موبایل زنگ می زنه، اسنوزش می کنم. شیش و پنج دقيقه زنگ مى زنه، شيش و نه دقيقه، شيش و چهارده دقيقه، هيجده دقيقه.. و گاهى همين طور تا نزديك هاى هفت پيش مى ره (نه خب، لطفن سعى نكنيد تصور كنيد كسى كه كنارم خوابيده چه حالى داره). به همين دلايل ساده امكان نداره كه موبايلم بيش از دو وجب از دسترسم دور باشه. اما به هر حال به مادرم مى گم چشم. آدم در سى و خورده اى سالگى بالاخره ياد مى گيره به والدينش بگه چشم.