طبق معمول نيم ساعت زود مى رسم. سه چهار سال پيش اگر بود همانجا جلوى در مترو كوله به دوش نيم ساعت مى لرزيدم از سرما. همان طور كه سه چهار سال پيش اگر بود همان دو روز پيش همه ى قرارها با دوستهايم را به هم مى زدم دم آخرى كه يك ساعت هم شده با او باشم. اما سه چهار سال پيش نيست و هيچ قرارى را به هم نزده ام و سه ساعت قبل از فرودگاه رفتن وقت دارم ببينمش. پيغام مى دهم كه توى فلان كافه ام و قهوه ام را دو دستى مى چسبم كه لرزش دستهايم كم شود. طعم چرب و غليظ فندقش كه پخش مى شود حالم جا ميايد و رد رُژ لبم مى ماند روى در ليوان قهوه. لب هايم را فشار مى دهم روى هم و چشم مى دوزم به در كافه. 
يازده و بيست و شش دقيقه است كه نگران مى شوم. واتس اَپ مى گويد سه دقيقه پيش آنلاين بوده، يعنى پيغامم را حتمن ديده. اما اگر برود دم در مترو و من نباشم و بهانه بياورد كه “آمديم نبوديد” چه؟ منِ امروز به منِ سه چهار سال پيش توضيح مى دهد كه اهميتى ندارد. تو گفته اى توى فلان كافه اى، او هم ديده. اگر بروى دم در مترو و بيايد توى كافه چه؟ به اين فكر كردى؟ خودت را مسخره كرده اى يا..؟ منِ سه چهار سال پيش قهوه را تا ته سر مى كشد و تلاش مى كند منطقى باشد.
يازده و سى و شش دقيقه در كافه باز مى شود و مى بينمش. همان قدر بلند، كمى لاغرتر، با همان موهاى نرم آشفته و كمى نگران. دو سر قطر يك مربعيم، بدون هيچ مانعى بين مان. نمى بيندم، دورترها را نگاه مى كند. انتظار ندارد زن سى و خورده اى ساله اى كه با كت و موهاى قرمز درست رو به رويش نشسته من باشم. دنبال دخترك سه چهار سال پيش مى گردد. دست تكان مى دهم، باز هم نمى خواهد ببيند. بلند مى شوم و فاصله ى چهار قدم بلند بين مان را توى بازوهاى متعجبش تمام مى كنم. مى گويد فرق كرده اى. مى گويم فرق كرده ام.
وارد خانه كه مى شويم نوبت من است جا بخورم. نشيمن پر از گيتار است و يك قفسه پر از سى دى يكى از ديوارها را كلن پوشانده. مى پرسم موزيسين هم هستى؟ مى گويد عشقم است. توى كاناپه ى نرم شيرى فرو مى روم. قهوه نه، يك ليوان آب. مى گويم به نظر خوشحال تر مى رسى، رها تر، “اينجا”تر. قبلن ها حرف كه مى زديم ذهنت جاى ديگرى بود. مى گويد به نظر سخت تر مى رسم و با ثبات تر و عاقل تر. داستان كارش را تعريف مى كند كه بعد از اين همه سال مجبور شده از صفر شروع كند، داستان كسى كه سال ها كنارش بوده و رفته است تا مدتى از هم دور باشند و براى رابطه شان تصميم بگيرند، داستان سفرهاى بى شمارش از مكزيك گرفته تا افغانستان، داستان بند موزيكش.. من داستانم يك كلمه است “بورينگ”. مى گويد تو هويتت را با موانع پيش رويت تعريف كرده اى، با جنگ هايت، با تلاش براى آزاديت، با رسيدن به جايى كه آرزويش را داشته اى. حالا كه مانعى نيست، كه چيزى ندارى برايش يا عليهش بجنگى، گم شده اى. هويتت را پيدا نمى كنى. از دست موانع كمكى بر نمى آيد، چون نابودشان كرده اى. حالا كارت سخت تر است، بايد علايقت را پيدا كنى. از تحليلش خوشم مى آيد. نه، از بيانش خوشم مى آيد. مى گويم تئورى را خوب بلدم، اما در عمل كم آورده ام. قرار نيست تراپيست من باشد، سرش را با موسيقى بلوزش تكان مى دهد و از اعضاى بندش مى گويد.
كمى بيشتر از يك ساعت وقت داريم. مى گويم راه برويم؟ جا مى خورد و قبول مى كند. عينك نارنجى ام را بالاى سرم مى گذارم و مى خواهم بلند شوم كه بغلم مى كند، قوى و محكم. من نرم نمى شوم، ذوب نمى شوم، بخار نمى شوم. بى حركت مى مانم. ترجيح مى دادم راه برويم و دم ايستگاه مترو روى پنجه ى پايم بلند شوم و ببوسمش و بروم. ولى روى اين كاناپه ى نرم شيرى توى بازوهايش بى حركت مانده ام و فكر مى كنم. بايد زودتر تصميمم را بگيرم تا موقعيت مسخره نشده. سرم را به سمت راست مى چرخانم و مى بوسمش. مغزم فرمان مى دهد بازى را ادامه بده، بدنم لج مى كند. من از دست همه شان عصبانيم كه توى چنين موقعيتى گذاشتندم و هيچ كدام انقدر قوى نيستند كه تكليف را مشخص كنند. نمى دانم دخترك سه چهار سال پيش كجا غيبش زده. دارد انتقام مى گيرد از هر دوى ما كه اين همه سال توى سرش زده ايم. او و بدنم هنوز درگيرند ولى با هم كنار نمى آيند. مغزم همه ى قدرتش را جمع مى كند و دستور ادامه ى بازى را فرياد مى كشد. بدنم مجبور است اطاعت كند. دستم چپم عينك نارنجى را از روى سرم كنار مى اندازد و دور گردنش حلقه مى شود.