جمعه شبه و حوصله ام سر رفته. طبق معمول فیس بوک رو بالا پایین می کنم. می گه پنج تا پیغام نخونده دارم. مدت هاست که اینو می گه و من اهمیتی نمی دم. حتمن پبغامایی بوده که تو ایمیلم گرفتم و لزومی نداشته جوابی هم بدم و همون جور نخونده مونده تو فیس بوک. از اونجایی که هیچ کاری ندارم پیغام ها رو باز می کنم که ببینم این نخونده ها کجاست، بلکه اون عدد پنج ناپدید بشه بعد از ماه ها. 
 
از دوستای دبیرستانمه، یه جایی همین نزدیکاست الان. آخرین چیزی که فرستاده عکس دختر دو ماهشه. من قربونش رفتم که و آرزو کردم خوب باشن. ازش می پرسم چطوره و دختر خوشگلش چه می کنه. 
 
از صمیمی ترین دوستای دبیرستانمه و از معدود ماندگان در ایران. می پرسم چطوره، زندگی خوبه؟ 
 
بعد یکی از بچه های لیسانس، بعد یکی از بجه های فوق، بعد یکی از بچه های شرکت قدیمی، هر کی یه گوشه ی دنیا. همه ی دوره ها و چارگوشه ی دنیا رو که پوشش می دم باز ادامه می دم به پیغام های قدیمی رو خوندن. یکی هست با یه اسم عجیب، ازش تشکر کردم که این همه وقت گذاشته و منو گردونده و خیلی بهم خوش گذشته. هیچ ایده ای ندارم کیه. حتا عکسش رو هم که می بینم هیچی یادم نمیاد. پیغام ها مال تابستون دو سال پیشه. خوب که فکر می کنم بیروت بودم اون موقع و دخترک هم خونه ای دوستم بوده. هنوز هم عکسش آشنا نیست برام. کلی پیغام هست از ” فیس بوک یوزر”. کسایی که دیگه تو فیس بوک نیستن. از رو پیغاما سعی می کنم حدس بزنم کی بودن. اکثرشون رو یادم نمیاد. یکی شون حتا آدرسش رو برام فرستاده بوده و امیدوار بوده همو ببینیم. هیچ نمی دونم کی بوده و آیا دیدمش هیچ؟ کلی تبریک تولد خصوصی هست. اونایی که به هر دلیلی رو والم تبریک نگفتن و برام پیغام فرستادن. اونی که تصمیم گرفته بودم دیگه دوس دخترش نباشم برام یه ” سانگ” اسپانیایی فرستاده و درست بعد از اون، در حالی که من داشتم “شب به خیر” می نوشتم براش، اومده در خونه ام و نامه ای که توش نوشته که دیگه نمی خواد ببیندم رو انداخته توی خونه. پیغام ها با همون شب به خیر من برای همیشه تموم شده. 
 
شنبه صبح اونایی که براشون پیغام فرستاده بودم جوابمو دادن. یعضی در حد خوبم تو چطوری، بعضی این که بدی نیستم، روزگار سختیه… برای دسته ی اول می نویسم که منم خوبم و شاد باشین و اینا. دسته ی دوم اما موردهای دوست داشتنیم هستن. نه این که خوشحال بشم که خوب نیستن، چون باب مکالمه رو باز گذاشتن. براشون می نویسم که منم منطقن خوبم، اما هنوز سرگردون. در جواب برام از زندگی شون می گن، از این که چرا روزهای سختی می گذرونن. من براشون می نویسم که فرق نداره کجای دنیا باشیم، اینا دردای مشترکه. برای هر کدوم می نویسم اذبیاتم فرق می کنه با اون یکی، کلماتم، لحنم. کم کم حوشم میاد از این بازی. خوشم میاد که زندگیم رو از زاویه های مختلف نگاه کنم و بنویسم. خوشم میاد ببینم آدما مشتاقن برام حرف بزنن و بگن حال شون بهتر شده. خوشم میاد بگن دوست دارن بیشتر راجع بهم بدونن. و یک شنبه شب که می شه شروع می کنم نگران شدن..می ترسم زیاده روی کرده باشم. می ترسم آدما احساسی بهم پیدا کنن که نباید. می ترسم خودشون رو مجبور کرده باشن راجع به زندگی بورینگ من بخونن. می ترسم با حرفای قشنگم بهشون امید واهی داده باشم. می ترسم فکر کنن چرا این دختره هر چی می نویسیم جواب می ده زودی. می ترسم به زودی برام آرزوی موفقیت در تمامی مراحل زندگی کنن و نه تنها پیغام هام رو جواب ندن که بندازنم تو گروه “هیدن” و “آنفالو” ام هم بکنن که دیگه هیچی ازم نشنون. 
 
نمی فهمم چرا بعد از ماه ها و حتا سال ها شروع کردم حال یه سری آدما رو پرسیدن، هی خودمو سرزنش می کنم که این چه کاری بود بهو زد به سرت بکنی، هر فکر می کنم کاش جمعه شبم رو می رفتم سینما، سریال می دیدم، زود می خوابیدم حتا تا درگیر این بازی نشم. تنها فایده اش اینه که دیگه اون پنج از روی پیغام های فیس بوک ناپدید شده.