بعد از سلام چطوری چه می کنی معمول حرف دیگری نداریم بزنیم. پشیمان می شوم که چرا به جای اینکه ایمیل بنویسم برایش شروع به چت کردم. می نویسم کارم خیلی زیاد است و منتظر تعطیلات آخر سالم. می پرسد تعطیلاتم کی شروع می شود. می گویم 10 روز دیگر. می پرسد چند روز، با مرخصی هایی که گرفته ام سرجمع یازده روز. می پرسد چه می خواهم بکنم، توضیح می دهم. می گوید ای ول! و باز حرف مان تمام می شود. من که نمی توانم از الان برنامه های عیدش را بپرسم. مسافرت هم که این وقت سال قرار نیست برود. بحث پدر و مادر را هم که نمی خواهم پیش بکشم. توی ایمیل قبلی یک جورهایی بهش رسانده بودم که مشکلاتت با آنها ربطی به من ندارد، من رفته ام که از این مشکلات دور باشم. فکر می کنم سر همین ایمیل هم از دستم ناراحت شده باشد. شاید برای همین سوال جواب های کوتاه می کند و حرف دیگری نمی زند. ولی حتا نمی توانم بپرسم که از دستم ناراحت است یا نه. جوابش هر چه باشد من باید توضیح بدهم و توجیه کنم، که از توانم خارج است. دارم زمین و زمان را زیر و رو می کنم که یک جمله پیدا کنم حرف را ادامه بدهیم و از این موقعیت مسخره خلاص شویم. می گویم امروز شش ساعت خانه تکانی کردم. می گوید خسته نباشی. ناگهان سوالی با دو بال شفاف و هاله ای طلایی از توی کله ام بیرون می آید و جاری می شود روی کیبورد “راستی سریال می بینی؟”. خودش است، همان کلیدی که یک ربع-بیست دقیقه دنبالش گشته بودم. می شود شروع یک مکالمه ی پر هیجان نیم ساعته. می پرسد یادم هست “لاست” را با هم توی هواپیما شروع کردیم؟ می گویم من همه اش نگران بودم مهمان دارها دعوای مان کنند و لپ تاپ مان را توقیف کنند که توی پرواز ماجرای سقوط هواپیما نگاه می کنیم. می خندد که دیوانه هایی بودیم ها. ار سریال هایی که دیده ایم حرف می زنیم. می گوید دارد “هانیبال” می بیند. می گویم من ترسناک نگاه نمی کنم. می گوید ترسناک نیست، هیجان انگیز است. می گویم این مدل هیجان را هم دوست ندارم. من اسم سریال هایی که اخیرن دیده ام را برایش می نویسم. می گوید یک سریال دیگر هم دیده که خیلی جالب بوده، اما این طور که به نظر می آید با روحیات من سازگار نیست. می گویم با صحنه های بکش بکش مشکلی ندارم خیلی، همین “گیم آو ترونز” که دیدم پر از کشتن های فجیع است. با شمشیر یکی را نصف می کنند و خون قل قل از جای نصف شدگی فواره می زند. می گوید “قوی شدی پس”. ناگهان زمان می ایستد. قوی شده ام پس؟؟ پوزخندی می زنم و فقط برایش تایپ می کنم “هه هه”.. برای همین است هیچ وقت خیلی حرف برای گفتن نداریم.