ساعت ده صبح با جی تو یه ایستگاه قطار قرار دارم. طبق معمول زود رسیدم و شروع کردم گشت زدن تو مغازه های ایستگاه. نهایتن با یه بطری آب میام روی نیمکت جلوی برگر کینگ می شینم و پودر آی بی اس ام رو خالی می کنم تو بطری آب و هم می زنم و یه نفس سر می کشم. آشغالام رو می ذارم رو صندلی کناری و مشغول بازی با موبایلم می شم. حدود ساعت ده جی می رسه. ازش معذرت خواهی می کنم که صبح زود کشوندمش بیرون (می دونم همه مثل من مرض زود بیدار شدن ندارن). می گه خاطرم خیلی عزیز بوده که این موقع صبح اومده ببیندم. باور می کنم و خوشحال می شم. آشغالام رو بر می دارم و همون جور که دارم به جی جواب می دم که نمی دونم کجا و یه جایی همین نزدیکا قهوه ای چیزی بخوریم فعلن، چشمام رو می گردونم دور ایستگاه که سطل آشغال پیدا کنم. راه می افتیم طرف یه کافه همون نزدیکی که جی می گه چای های ارل گری معرکه ای داره. موقع سفارش دادن لحظه ای لازم نیست فکر کنم، چای ارل گری سفارش می دم، با عسل. و آشغالام رو ولو می کنم روی میز. 
جی می گه خب تعریف کن. شروع می کنم کل ماجراهای سفرم رو براش می گم. جی با دقت گوش می کنه، یا هیجان کامنت می ده؛ اما من خجالت می کشم از خودم که این همه حرف زدم. بهش می گم تو تعریف کن و هنوز دو جمله نگفته که می پرم وسط حرفش که کاملن می فهمم چی می گی، منم یه دوست داشتم… و باز یک ربع ساعت حرف می زنم. جی می خواد دوباره چای بگیره، چای منم ناپدید شده. ظاهرن وسط حرفام تونستم تمومش کنم. می گم بریم یه جای دیگه و می ریم کتاب فروشی محبوب جی که کافه هم داره. 
جی باید یکی دو تا کادو بگیره. من باید برم دکتر سین رو ببینم. جی می گه این دفعه که اومدی بیا پیش خودم. خودم می گردونمت، می برمت موزه، گالری، شاپینگ، رستوران های خوب، کافه های کیوت. و من به خودم قول می دم دفعه ی بعد شهر رو با جی بگردم. به جی می گم حتا دارم فکر می کنم شروع کنم اونجا دنبال کار گشتن. جی خوشحالی می کنه. دلم می خواد بشینیم تا شب با جی حرف بزنیم. زمان سبک و راحت می گذره اینجوری. ولی باید برم. به جی که می گم باید برم دکتر سین رو ببینم هیجان زده می شه. می پرسه هنوز عاشقشم؟ می گم نه دیگه، حتا خیلی حسی ندارم بهش، حتا خیلی دلم نمی خواد ببینمش. همدیگه رو بغل می کنیم. باز ازش تشکر می کنم که صبح زود اومده منو ببینه و باز می گه دفعه ی بعد باید برم پیشش و با هم شهر رو بگردیم. راه می افتم سمت ایستگاه مترو. جی می مونه کادوهاش رو بگیره.
راس ساعت دوازده می رسم ایستگاهی که باید دکتر سین رو ببینم. مثل همیشه هیجان دستاش رو حلقه کرده دور گلوم و داره فشار می ده. برای این که کاری کرده باشم کارت متروم رو شارژ می کنم. دوازده و پبج دقیقه. خبری نیست. یه پیغام می فرستم که من اینجام. جوابی نمیاد. دوازده و ده دقیقه. فکر می کنم چقدر باید صبر کنم؟ نیم ساعت؟ بیست دقیقه؟ یک ربع؟ با یک ربع موافق ترم. دوازده و ربع. پیغام می دم که یک ربع تاخیر داشتی، من رفتم. و بر می گردم تو ایستگاه مترو و زنگ می زنم به جی که هنوز تو کتابفروشیه و می گم من دارم میام. 
دیدن دوباره ی جی در اون لحظه بهترین اتفاقیه که می تونه بیفته. داره دنبال کادوهاش می گرده و مرتب از من معذرت خواهی می کنه که انقدر وسواس داره و انقدر طولش می ده. من اما از وسواسش دارم لذت می برم. از این که یه کسی هست که حواسش به جزئیاته، که می بینه، که درک می کنه. من دلم می خواد زمان تو همون کتابفروشی متوقف بشه و من کار دیگه ای نداشته باشم جز اینکه جی رو تماشا کنم که کادو و کاغذ کادو و پاکت انتخاب می کنه. من به این فکر می کنم که اگر تصمیم بگیرم بیام اینجا با جی یه خونه می گیریم. و من می ذارم همه ی خرده ریزهای خونه رو جی اتنخاب کنه و من فقط نگاهش می کنم موقع انتخاب خرده ریزها و بهش اطمینان می دم که وقت داریم، تا ابد وقت داریم دنبال خرده ریزهای غیر لازم بگردیم. که من لازم نیست به هیچ فرودگاهی و به هیچ پروازی برسم و قرار نیست هیچ کجا برم. همین طور توی شهر می گردیم و من مثل یه سابه فقط وسواس استثنایی و با شکوه جی رو تحسین می کنم.