برام توی فیس بوک پیغام گذاشته و تولدم رو تبریک گفته. تشکر که می کنم می پرسه “وایبر داری حرف بزنیم”؟ شماره ام رو بهش می دم و شماره اش رو می گیرم. اما می گم که سرم درد می کنه و اگه می شه بذاریم فردایی وقتی حرف بزنیم. از تلفنی حرف زدن به اندازه ی کافی بدم میاد، چه برسه که بخوام بعد از شش-هفت سال با همکلاسی قدیمیم صحبت کنم. 
سه هفته گذشته و احساس می کنم تا ابد که نمی شه معطلش کنم و بالاخره باید یه روزی بهش زنگ بزنم. رو وایبر پیغام می فرستم “هستی زنگ بزنم”؟ و دو دقیقه بعد خودش زنگ می زنه. هنور آمریکاست، هنوز همون شرکت کار می کنه، بچه ی دومش تا یکی دو ماه دیگه دنیا میاد و مامانش رفته پیشش و بله، مامانش اینا هم خوبن، خواهرش هنوز ایرانه، یاد دور همی هامون به خیر و همین حرفای معمول. خوشبختانه از من فقط راجع کارم می پرسه و وارد جزئیات نمی شه و من مجبور نیستم همه ی پیچیدگی های رابطه ی عجیبم رو براش توضیح بدم. آخر سر می پرسه آیا ورزش می کنم که برای سردردم خوبه و من جوابم نه است. می گه یوگا خیلی کمکم خواهد کرد و درد مچ دست خودش بعد از سال ها با یوگا از بین رفته و مجبور نیستم حتمن کلاس برم، می تونم ویدیوهای آنلاین رو بذارم و تو خونه تمرین کنم و به محض این که تلفن مون تموم شد سه تا لینک برام می فرسته که تو خونه یوگا کار کنم.
ساعت کوک می کنم روی شش که بدون هیچ تاخیری از همون فردا صبح یوگا رو شروع کنم. صبح توی تاریکی و خوابالودگی موبایل رو نگاه می کنم و می بینم هفت و بیست دقیقه است. اصولن این ساعت سر کوچه ام، روان به سمت ایستگاه اتوبوس. این دومین باره که موبایلم یا زنگ نمی زنه یا من صداش رو نمی شنوم یا هر چی. نشانه ی خوبی نیست. گلوم درد می کنه و تنم خسته است. تند تند یه جیزی می خورم و یه لقمه نون و پنیر و یه لیوان چای بر میدارم و می رم که به قطار بعدی برسم. 
طبق معمول هر صبح هدفونام رو فرو می کنم تو گوشم، ساعت کوک می کنم، کلاهم رو می کشم روی چشمام و چشمام رو می بندم. ساعت که زنگ می زنه هنوز به ایستگاهی که باید رسیده باشیم نرسیدیم. احتمالن قطار دیرتر راه افتاده. تکونی به خودم می دم و صاف می شینم. قطار می ایسته و راننده اعلام می کنه که چراغ قرمزه و باید چند دقیقه ای اینجا وایستیم. خمیازه می کشم و سرم رو فروتر می کنم تو شال گردنم. راننده دوباره اعلام می کنه تو ایستگاه بعدی یه بسته ی مشکوک پیدا شده و پلیس همه ی راه ها رو بسته. فعلن باید منتظر باشیم. موبایلم رو از جیبم می کشم بیرون و به رییسم پیغام می دم که قطارم مشکل پیدا کرده دیر می رسم. دلم می خواد قطار تا ابد وایسه همون جا و من باز کلاهم رو بکشم روی چشمام و بخوابم. ولی راننده هر سه دقیقه یه بار اعلام می کنه که تو ایستگاه بعدی یه بسته ی مشکوک پیدا شده و پلیس همه ی راه ها رو بسته و معذرت خواهی می کنه که باید منتظر بشیم. بعد از بیست دقیقه پیغام راننده عوض می شه، قطار باید برگرده چون تا اقلن دو ساعت بعد قرار نیست راه باز بشه. به رییسم پیغام می دم که من باید برگردم با این قطاره و نون و پنیرم رو در میارم و مشغول گاز زدن می شم. 
یک ساعت بعده و رسیدم سر جای اولم. فکر می کنم کاش همون صبح که حالم خوب نبود ایمیل می دادم که مریضم و از خونه نمی رفتم بیرون. به رییسم پیغام می دم که من بعد از ظهر می رسم شرکت. می گه “با اتوبوس بیا خب”. انگار که به عقل مونث خارجی خودم نمی رسیده. می گم کل جمعیت قطار خودم و قطارهای بعدش صف کشیدن تو ایستگاه اتوبوسی که هر نیم ساعت یه بار یه دونه اش میاد. “برم از خونه کار کنم”؟ می گه “تو که از خونه به سرور دسترسی نداری، چیکار می خوای بکنی”؟ می گم یه کاری می کنم دیگه بالاخره. “میل خودته، می تونم الان برم خونه و شروع به کار کنم، می تونم علاف شم تا ظهر و بعد بیام”. می گه “یه تاکسی بگیر بیا، بهت احتیاج داریم اینجا”. 
گلوم درد می کنه. یه بشقاب سالاد رو یک ساعت و ربع طول می کشه تموم کنم. خوابالودم، تنم خسته است و سردمه. می گم “انگار دارم مریض می شم”. همکارم می گه “منم همین طور”. می خوام بگم تو یه هفته است مریضی و اصلن شاید منم ویروسای تو رو گرفته باشم که هر دو و نیم دقیقه یه بار با سرفه و عطسه و فینت پخش می کنی رو میز من. چیزی نمی گم ولی. فرو می رم تو ژاکتم و کارم رو می کنم. می خوام برم به رییسم بگم یه لپ تاپ بدین من که اگه مریض شدم بتونم از خونه کار کنم. حالشو ندارم. از جام نمی تونم بلند شم. رأس ساعت پنج شال و کلاه می کنم و می گم “امیدوارم فردا ببینم تون”. ده دقیقه ی تا ایستگاه قطار قد یک شبانه روز کش میاد. خودم و کاپشن سنگینم و همه ی وسایل دیگه ای که ازم آویزونه رو لخ لخ می کشم تا ایستگاه و قطار که میاد می افتم رو یه صندلی و خوابم می بره.
لرزم بیشتر شده و استخوونام درد می کنه. سرم سنگینه و گلوم آتیش گرفته انگار. باید دو تا کوچه رو رد کنم و دو تا طبقه رو برم بالا و بیفتم روی تخت. یادم می افته صبح پاکت شیر رو گه هنوز یه لیوانی تهش مونده بود انداختم تو سطل آشغال، چون تاریخ مصرفش تموم می شد امروز. نون هم نداشتم هیچی. هیچی نداشتم. به خودم گفتم جای دو تا کوچه سه تا کوچه رو رد می کنی و می رسی به سوپر مارکت و نون و شیر می خری بعد می ری خونه. پاهام نمی کشید. گفتم اگه الان نری خرید دیگه معلوم نیست کی بتونی بری. الان تو خیابونی هنوز، راحت تره. بعدن از خونه نمی تونی دربیای. فرقش ده دقیقه هم نیست، یه نون و یه پاکت شیر و یه تکه مرغ. با حسرت نگاه می کنم به پله های جلوی خونه و می رم سمت سوپر مارکت. با شیر و نون و مرغ که میام بیرون نفسم بالا نمیاد دیگه. کشون کشون پله ها رو می رم بالا و می خزم زیر پتو.
سردمه و تنم شده یه چوب خشک پر از درد. پوست صورتم مثل سمباده شده و دهنم باز نمی شه از خشکی. باید یه لیوان آب بخورم. توان این که پتو رو کنار بزنم ندارم. تصور می کنم بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون، مور مورم می شه از سرما. می دونم به آشپزخونه نمی رسم، همون وسط راه از حال می رم، یا یخ می زنم. گلوم می سوزه و سرفه ام بند نمیاد. باید یه لیوان آب گرم بخورم، ولی همین سخت ترین کار دنیاست. هیچ وقت نمی تونم از پسش بر بیام. 
بعد از پنج روز میام بیرون که یه چیزایی بخرم. هوا سرد نیست. حتا کمی آفتابیه، بارون هم میاد. نور چشمام رو می زنه، حتا با عینک آفتابی. هوای تازه جاری می شه تو گلوم و سرفه می کنم باز. یهو دقت می کنم به این که دارم راه می رم، دارم می رم جلو تو خیابون. یه پا می ره جلو، اون یکی می مونه عقب. بعد درست در لحظه ی مناسب اونی که عقب مونده بود بلند می شه میاد جلو و اولیه جا  می مونه. گیج می شم. چطور می فهمن کی باید بلند شن کی جا بمونن؟ چطور می تونن این شکلی من خسته ی بی حال رو جلو ببرن؟ 
به خونه که می رسم انگار مهم تزین دستاورد زندگیم رو به دست آوردم. یه بشقاب میوه می ذارم جلوم و برای یه لحظه می ترسم. مثل میلیون ها آدم دیگه که احتمالن در این شرایط ترسیدن. از ضعف، از تنهایی، از ناتوانی، بیشتر از همه از ناتوانی. فکر می کنم شاید دیگه دوره ام گذشته. شاید باید تسلیم بشم دیگه. باید آروم بگیرم، قرار بگیرم، رسوب کنم. شاید باید برگردم به همه ی چیزایی که ازشون فرار کردم، خانواده، قبیله، مردم… شاید خسته شده باشم واقعن.