دیشب خوابتو دیدم. یه لحظه بود فقط، سرت رو برگردوندی و من دیدمت، با موهای فرفری. صبح زیر دوش یادم افتاد خوابت رو دیدم، وقتی داشتم به این فکر می کردم که چطور به این سرعت تا گردن تو “رابطه” فرو رفتم. یاد اون باری افتادم که داشتیم تو خیابون پشتی خونه ات راه می رفتیم و یه ماشین رو بهم نشون دادی و گفتی به زودی دوست دختری خواهی داشت و ماشینی این شکلی خواهی خرید. و من خندیدم بهت که “نمی تونی، تو آدم رابطه ی اینجوری نیستی”. باید همونجا همون ماشین می اومد از روم رد می شد و لهم می کرد.
 
اوایل فکر کردم موقتیه. وارد یه رابطه طوری می شی و دووم نمیاری و برمی گردی به زندگی کسالت باری که داشتی. بعد شروع کردم تعجب کردن، باور نکردن، به خودم قبولوندن که توهم زدی، که تظاهر می کنی، که اغراق می کنی. نبودی بابا جان، تو آدم رابطه ی جدی نبودی، همون طور که من نبودم. همون طور که ساعت ها راجع بهش حرف زده بودیم و خودمون رو تبرعه کرده بودیم که “خب نیستیم دیگه”. انصافن بد هم نمی گذشت زندگی. خود من چندین بار پاشدم کوله ام رو انداختم دوشم، یه پرواز گرفتم اومدم پیشت یه روز و نصفی موندم و برگشتم؟ چقدر نشستیم آنتی رابطه هامون رو شخم رو زدیم بی اینکه یکی به اون یکی گیر بده؟ چطور شد آخه که این وسط رابطه ی انحصاری سر و کله اش پیدا شد؟
 
الان اگه ببینیم نمی شناسیم. (احتمالن منم تو رو نمی شناسم). انقدر همه چی سریع اتفاق افتاد که خودم هم حیرت می کنم، اطرافیانم که شوک مثل پتک خورده پشت گردن شون و هنوز نتونستن صاف و صوف بشن که بماند. می دونی چه اتفاقی افتاده؟ دارم زندگی واقعی رو تجربه می کنم. سخته لامصب، چون هیچ بلدش نیستم. از لای طناب پیچی های والدین که خودمو کشیدم بیرون،شوالیه ی رویاهام منتظرم بود. فکر نکنم آدمای زیادی این شانس رو داشته باشن که ایده آلشون رو زندگی کنن. من داشتم. داشتم ولی طمع ایده آل های بیشتر ولم نمی کرد. بعد از ایده آل ها و رویاهام یه حباب ساختم و خودمو حبس کردم توش. نه کسی رو راه دادم توش، نه خودم دراومدم ازش. این شد که هی فاصله ام با واقعیت بیشتر شد. حوصله ام از ایده آل هام هم سر رفت. یه روز به خودم اومدم دیدم اولین کسی که دماغش رو فرو کرده تو حبابم رو کشیدم آوردم این تو. قطعن دوتایی اون تو جا نمی شدیم. حتا می شدیم هم، ایده آل های من خفه اش می کرد. این شد که حباب ترکید و من پرتاب شدم تو زندگی واقعی. رویاهام هم بخار شدن لابد. حالا من دارم تو واقعیت دست و پا می زنم و عین ماهی که افتاده باشه بیرون تنگ نفس نفس می زنم. عجیبش اینه که بدی هم نیست واقعیته. زود می گذره، راحت می گذره، شلوغ، پر سر و صدا، پر از بحث، پر از ذلخوری، پر از خنده، پر از هیجان. البته که دلم لک زده واسه حباب گرم و نرم و آروم خودم. ولی بدم نمیاد این مدلش رو هم تجربه کنم. 
 
حالا انگار می فهمم چه بلایی سر تو اومده بود. دیگه عجیب و پیچیده نیست. حالا می فهمی چرا ماشینه باید لهم می کرد؟ تا نتونم دیگه تئوری صادر کنم.