عصبانيم. تنم مى لرزد از عصبانيت، و از سرما. همين حالا موهايم را كه رنگ كرده بودم شسته ام و هنوز همان تاپ نازك رنگ گرفته تنم است. دو روز نبوده ايم، شوفاژهاى نشيمن بسته بوده اند و الان يخ است. 

فيس بوكم را بالا پايين مى كنم بى هدف. توى ذهنم سرش داد مى زنم، مى گويم هيچ نيازى به بودنش ندارم. فكر مى كنم زندگى به آن راحتى داشتم، بى دردسر. حساب مى كنم تا كى مى توانيم دوام بياوريم. تا كى عصبانيت هايم را قورت خواهم داد و لبخند خواهم زد و گردنش، زير گوشش را خواهم بوسيد كه بى خيال..

“راديو روغن حبه انگور با طعم پاييز”. قرن ها گذشته از آخرين راديو روغن حبه انگورى كه گوش كرده ام. چراغ را خاموش مى كنم، حوله را مى گذارم زير موهاى خيس قرمزم و لم مى دهم روى رختخواب هاى روى كاناپه. 

صداى رامين كه على بزرگيان مى خواند اولين موج حمله است. پرت مى شوم پل سيدخندان و براى اولين بار دلم تنگ مى شود براى تهران بودن. “ساعت ها” را كه گوش مى دهم، صداى ج. توى گوشم ساعت ها را بلند بلند مى خواند وقتى سرم را روى پايش گذاشته ام. دلم براى بودن با ج. آتش مى گيرد. دلم هميشه براى بودن با ج. آتش گرفته است. اشكم سرازير مى شود…

عصبانيت رفته است. جايش نوستالژى چنان غليظ و تاريكى آمده كه نمى گذارد نفس بكشم. مازوخيستانه لذت مى برم از اين حس و فكر مى كنم اين چيزى بود كه لازم داشتم، اين چيزى است كه زندگيم كم دارد اخيرن. بايد بلند بلند براى خودم كتاب بخوانم، بايد نمايشنامه خوانى گوش بدهم، بايد بنويسم، بايد يك جاهايى از خودِ قديمى ام را كه دوست داشتم زنده نگه دارم. بايد كارى كنم.