می گم یخ یادمون رفت. می گه من میارم. می ره سمت فریزرها و من چرخ رو هل می دم ته سوپرمارکت. یخ رو که میاره می گم مرغ یادمون رفت. نوبت منه که برم از اون سر سوپرمارکت مرغ بیارم. از کنار فریزرها که دارم رد می شم چشمم می افته به یه چهره آشنا. کمتر از یه لحظه نگاهمون به هم می افته، ولی تو همون کمتراز لحظه هم می شه دید که هر دو مرددیم ابراز آشنایی بکنیم یا نه. نگاه مون داره از هم رد می شه و باید تصمیم بگیریم که لبخند بزنیم یا نه. من تصمیمم رو می گیرم. لبخند نمی زنم، منتظر تصمیم اون هم نمی شم و و بعد از این وقفه ی یک لحظه ای راهم رو ادامه می دم سمت یخچال مرغ ها. 
 
رون کامل مرغ تو پایین ترین ظبقه یخچاله. نمی تونم فکر کنم دو تا بسته کوچیک می خوام یا یه بسته بزرگ. سعی می کنم عددهای روی بسته رو بخونم و وزن دو تا بسته کوچیک رو با یه بسته بزرگ مقایسه کنم. نمی تونم جمع و تفریق کنم. بخوام قیمت رو هم وارد معادله کنم که خل می شم حتمن از پیچیدگیش. نگاهم می افته سمت چپ، بسته های دل مرغ. از کی تا حالا دل مرغ می فروشن تو سوپر مارکت؟ یاد بوی جکر خام می افتم و عقم می گیره. سزم رو میارم بالا و سعی می کنم نفس نکشم. طبقه بالا پر از تیگه های فشرده شده به هم سینه مرغه. زیادی سفید و براق و به هم فشرده. یه بسته رون بزرگ بر می دارم و نفسم رو با صدا می دم بیرون و از خودمو از کنار یخچال می کشم وسط سوپرمارکت. 
 
نگاهم فقط به روبه روئه، هیچ چیز دیگه ای نمی خوام ببینم. احساس خفگی می کنم. باید بریم بیرون از اینجا. فکر می کنم کاش جمعه نبود و من ع. لباسای دم دستی مون رو نپوشیده بودیم. کاش به جای رون کامل مرغ یه چیز قشنگ تر دستم بود. کاش وقتی به چرخ و ع. می رسیدم همدیگه رو می بوسیدیم جای این که ع. ولو شده باشه رو چرخ. کاش بسته مرغ رو که اسکن کرد ازم می پرسید شام کجا دوست دارم بریم، نه این که داره از خستگی می میره و کاش من می تونستم بگم بریم رستوران برج فلان به جای این که بگم باید ویتامین د بخوره.
 
چرخ رو هل می ده سمت دستگاه خود پرداز. رمز کارتم رو که دارم می زنم، از فاصله بین دو تا دستگاه یه دختر کوتاه تر از خودم با موهای مشکی بلند می بینم و یه بچه که روی چرخ نشسته. شاهزاده سرزمین های گرمسیری پشت دستگاه خودپردازه که چراغش قرمزه، منتظر مامور کنترل.