i am not your girlfriend

2 Comments

من آدم رومنس نیستم. الان نیستم. یک زمانی بوده ام حتمن، حتا شاید زیاد. اما الان یک چیزهایی برایم معنی ندارند. این که هی دست یکی را بگیرم و انگشت های بلندش را نوازش کنم و در چشم هایش نگاه کنم و ببوسمش و بگذارم دستش را بیندازد دور شانه ام و به خودش فشارم دهد هیچ جایی در رفتارم ندارد. اسمش باشد خشن، بی احساس، وحشی، هر چه.. همان هستم. من دوست دارم با آدم ها به جایش حرف بزنیم، به جایش راه برویم، به جایش بخوریم، به جایش سکس کنیم، و به جایش هم کاری به کار هم نداشته باشیم. نمی دانم، شاید روزی در سال های دور کسی پیدا شود که وجود رومانتیک خفته ام را بیدار کند. ولی تا اون روز من همینم. انتظار دیگری نداشه باشید که توی ذوق تان می خورد. 
من را اگر دستم را بگیرید، همان موقع ممکن است خیلی تصادفی گوشی ام زنگ بزند. اگر بخواهید وسط خیابان ببوسیدم، ممکن است همان لحظه اتفاقی عطسه کنم و بعدش هم فین. اگر وسط غذا بردارید از نی نوشیدنی من یک مک بزنید، یکهو ممکن است نوشیدنی به نظرم زیادی شیرین بیاید و یک نوشیدنی دیگر سفارش بدهم. اگر وسط سکس بپرسید چه کار دوست دارم بکنید، ممکن است یک خمیازه بکشم و خوابم ببرد و مثل سنگ شوم. 
لطفن اینها را نگه دارید برای دوست دخترهای تان. من دوست دخترتان نیستم که هی لازم باشد بهش یادآوری کنید دوستش دارید. برایش گل بخرید. شام شمع و شراب دار دعوتش کنید. کادوی تولد عطر شیرین اغواگر بهش بدهید. هی بپرسید چه چیزهایی در سکس دوست دارد که همان ها را انجام دهید و بنیان های رابطه تان را محکم تر کنید. 
نمی گویم من چیز خاصی هستم، ولی من را همین جور که هستم بپذیرید. سعی نکنید برای هر کارم معنایی نهفته پیدا کنید. من رو بازی می کنم. اگر برای تان سه جور غذا درست می کنم لابد وقت و حوصله اش را دارم. اگر می گویم مک دونالد بخوریم لابد برایم فقط مهم است که شکمم را پر کنم. هیج کدام این ها وصل به احساسات من نسبت به شما نیست. شما هم اگر دلتان می خواهد بگویید مک دونالد دوست ندارید، باور کنید فکر نمی کنم از روی کم علاقگی به من این حرف را می زنید. من دلم بخواهد صاف توی چشم هایتان نگاه می کنم و می گویم می خواهم شب تنها باشم و این معنایی ندارد جز این که می خواهم شب تنها باشم. سعی نکنید بروید تکنیک های جدید یاد بگیرید و دفعه ی بعد نشانم بدهید که اشتباه کردم آن شب شما را از دست دادم! 
اگر رابطه ی رومانتیک و عاشقانه و پرحرارت می خواهید خودتان و من را عذاب ندهید لطفن. حتمن یکی دیگر در یک گوشه ی دنیا منتظرتان است. 

 

Advertisements

Agnes & Laura

1 Comment

من که بلایی سرم می آید سعی می کنم به سرعت بلند شوم، سرم را بالا بگیرم، بگویم قوی ام، درد بکشم اما دندان هایم را روی هم فشار بدهم و تحمل کنم.
 
او که بلایی سرش می آید می افتد، پخش زمین می شود، گریه می کند، به همه یادآوری می کند که بلایی سرش آمده، همه را بسیج می کند نگاهش کنند، ببینند درد می کشد، هی دستش را بگیرند و هی او نتواند بلند شود. روی زمین ماندنش طولانی است و پر سر و صدا. 
 
داشتم برایش توضیح می دادم اگر مثل من تنها بود خیلی زودتر از این ها خودش را جمع کرده بود. کسی نبود دل بسوزاند برایش، محبتش کند، حرف هایش را گوش دهد، بغلش کند. مجبور می شد تک و تنها خودش را بلند کند. گفت مثل من نیست، تنها هم باشد مثل من نیست. حالا می فهمم راست می گفت. فرق مان زیادتر از این حرف هاست. او با آدم ها زندگی می کند. باید ببینندش، باید توجهش کنند، تأییدش کنند، حمایتش کنند. غمگین و شکست خورده که باشد وظیفه ی آدم هایش است که درکش کنند، که یادشان نرود، که وقت بگذارند برایش، که هی بشنوند چقدر شکسته است، هی ببینند چقدر نابود شده است. بدانند پیش تراپیست می رود، حق بدهند ول کند برود مسافرت، درک کنند وسایل لوکس گران قیمت بخرد. مشکلی نداشته باشند مرتب فحش بدهد و نفرت بورزد، حق مطلق بی چون و چرا مال او باشد. 
 
من نمی توانم، کم می آورم، دلسوزی ام نمی آید. حق مطلق به دل شکسته ترین ها هم نمی دهم. من می گویم جمع کن خودت را و بس. شاید برای همین بهتر است دور باشم. بهتر است درگیر این بازی ها نشوم. من قواعد این بازی ها را بلد نیستم و فقط خودم را مضحکه می کنم. 
 

solid me

3 Comments


نوشته های از یک سال پیش تا الانم را می خوانم. شبیه خودم هستند. مثل نوشته های چند سال قبل متعجبم نمی کنند. انگار این یک سال بالاخره خودم را زندگی کرده ام. انگار خوب یا بد از آن توده ی بی شکل چهل تکه ی هزار رنگ ترکیب نسبتن ثابتی درآمده است. نه این که از همه چیز خودم راضی و خوشحالم، اما از “خودم” بودنم راضی ام. این که مچ خودم را کمتر می گیرم، از خودم کمتر متعجب می شوم، با خودم روراست ترم، در صلح ترم.
خودم جدی و حساس و منطقی و سختگیر و منزوی است، می دانم. خودم اما مهربان و گاهی دوست داشتنی هم هست. خودم اگر بتواند به آدم ها کمک می کند. اما نمی گذار کمکش کنند، محبتش کنند، حمایتش کنند. خودم زیادی روی پای خودش است، زیادی عادت کرده به روی پای خودش بودن و آدم های اطرافش را اذیت می کند. اما مهم این است که همه ی این ها منم. مهم این است که همه ی این ها را بلد شده ام، پذیرفته ام، هضم کرده ام. 
سی و دو سالگی را که می گذرانی همین می شود لابد. خودت می شوی دیگر، خودت را زندگی می کنی دیگر. تجربه ایست.
 

kloepatra

1 Comment

زده به سرم موهامو کوتاه کنم باز. حتا ماشین کنم. همین حالا که موهام شده صاف و قرمز و تا زیرگوش، با چتری های کوتاه بالای ابرو، زده به سرم که کوتاهشون کنم.
 
دست و پام رو می بندن. مجبورم می کنن صبح ها زود بیدار شم و بهشون برسم. مجبورم می کنن هر هفته ساعتم رو دو دقیقه زودتر کوک کنم که نکنه نرسم درست سشوارشون بکشم. مجبورم می کنن یک شنبه عصرهام رو بذارم صاف شون کنم و یهو ببینم هوا تاریک شده و عصر یک شنبه از دست رفته. مجبورم می کنن هی حواسم باشه پایین شون خم نشده باشه رو به بیرون و مجبورم می کنن حرص بخورم وقتی پایین شون خم شده رو به بیرون، چون هیچ کاری نمی تونم کنم. وقتی می خوام کلاه آفتابگیر بذارم سرم باید هی تو شیشه ی قطار و اتوبوس چک کنم چتری هام به هم ریخته نشده باشن. حتا وقتی عینک آفتابیم رو میذارم بالای سرم باید هی موهای کنار گوشم رو صاف کنم و نگران باشم که چتری هام سیخ سیخ شده باشه. وقتی می خوام ببندمشون هی باید فکر کنم پس چرا انقدر وقت گذاشتم مرتب شون کردم. وقتی بازشون می ذارم همه ی دور گوش و گردنم رو می گیرن و خفه ام می کنن. 
 
نیستم، آدم انقدر اجبار و دربندی و نگرانی نیستم. قطعش می کنم، می خواد رابطه باشه، می خواد موی صاف و قرمز و تا زیرگوش، با چتری های کوتاه بالای ابرو که عاشقشم. 
 
 

are you happy?

3 Comments

تئوری جدیدم این است که ما دچار مدرنیته شده ها را فقط رضایت از کار است که راضی می کند. همه ی چیزهای دیگر را هم که داشته باشیم، تا کارمان خوشحال مان نکند خوشحال نیستیم. برعکسش هم هست. اگر از کارمان راضی بودیم، بقیه ی چیزهای اهمیت زیادی ندارند. 
این البته در مورد ما بی بچه ها صدق می کند. بچه که داشته باشی زندگی کلن معادلاتش عوض می شود لابد.

Cliché

4 Comments

مرا تعمیم ندهید. من حالم از تعمیم داده شدن به هم می خورد. هی نگویید “شما زن ها”، “شما ایرانی ها”، “شما تحصیل کرده ها”، “شما مهاجرها”، “شما کارمندها”.. من را که می اندازید میان میلیون ها آدم دیگر نمی توانم نفس بکشم، نمی توانم حرف بزنم، نمی توانم فکر کنم. حتا تصور احاطه شدن با این میلیون ها آدم باعث می شود احساس خفگی کنم. بارها مستقیم و غیر مستقیم خواهش کرده ام که تعمیمم ندهید. مثل مشاورهای احمقی می شوید که آمار را می گذارند جلوی شان و شما را به زور می چپانند توی یکی از گروه ها و فکر می کنند شناخته اندتان و می توانند درمان تان کنند. 
 
بله، برای من مهم است که متفاوت باشم. که من را به راحتی پرت نکنید توی “شما زن ها”. که به خودتان زحمت دهید فرق من را با نیم جمعیت دنیا پیدا کنید. که احترام بگذارید به فردیتم، به متمایز بودنم، به همه ی تلاشی که می کنم تا خودم باشم. ساده است همه ی آدم ها را دسته دسته بگیرید کف یک دست تان و قضاوت کنید. اما من همه ی “شما زن ها” نیستم. من حتا نماینده ی “شما زن ها” هم نیستم، حتا یکی از “شما زن ها” هم نیستم. من فقط خودم هستم. من با “شما زن ها” مشکل دارم، از “شما زن ها” منتفرم. با جدا سازی اش و با تعمیمش، هر دو، مشکل دارم. چطور می توانید به خودتان اجازه دهید که کل آدم های دنیا را با خطی دو قسمت کنید و یک قسمتش بشود “شما زن ها” با همه ی پیش فرض های شما از “شما زن ها” و بعد با دو انگشت پشت یقه ی من را بگیرید و ببرید بالای قسمت “شما زن ها” و انگشت های تان را از هم باز کنید و از آن بالا سقوط کردنم را تماشا کنید و دستی با چانه تان بکشید و خرسند باشید که “شما زن ها” را دسته بندی تر و تمیزی کرده اید و شناخته اید و خودتان هم بروید با خیال آسوده بنشینید به بررسی “شما زن ها”.
 
مرا تعمیم ندهید. هر چه تلاش کنید هم نمی روم در قالب های از پیش ریخته شده تان. من برای “خودم” بودن جنگیده ام و باز هم می جنگم، تا ابد هم لازم باشد می جنگم. 
 
لطفن      مرا      تعمیم      ندهید     .
 
 
 

totalitarian

3 Comments

سر یکی از کلاس های زبان مان، آنجا که باید یاد بگیریم راجع به خانواده مان حرف بزنیم، وقتی از پسر هم گروهی ام پرسیدم خواهر و برادر داری؟ گفت نه. گفت من اصلن خانواده ندارم. پرسیدم پدر و مادر؟ گفت نه. خاله، عمو، پدر بزرگ مادر بزرگ؟ گفت نه، من اصلن خانواده ندارم. نوبت گروه ما که شد راجع به خانواده ی هم گروهی مان حرف بزنیم، گفتم ژُت (اسمش بود) اصلن خانواده ندارد. معلم پرسید هیچ کس؟ گفتم هیچ کس! و کسی تعجب نکرد.  ژُت راجع به خانواده ی من حرف زد و معلم رفت سراغ گروه بعدی. درست است که من تعجب نکردم، انگار که یکی از طبیعی ترین اتفاق های دنیاست هیچ خانواده ای نداشتن، اما فکرش از سرم بیرون نمی رفت. همان موقع دلم خواست با ژُت دوست می شدم و بعد ژُت فقط مال من بود! 
من همیشه از خانواده ی آدم ها می ترسم، از دوست های شان می ترسم، از همکارهای شان، از جمع های شان… من قرن های نوری از این آدم ها فاصله دارم. شوخی های شان را نمی فهمم، اشاره های شان را نمی گیرم. توی خاطرات شان جایی ندارم. موجود کوچکی هستم آن گوشه کنار ها، جمع شده و فرورفته در لاک خودش، که سعی می کند حرف ها را دنبال کند، گاهی لبخند بزند و توی دلش غل غل کند که هیچ نمی فهمد. و هی دورتر و دورتر شود.
من آدم ها را تمام و کمال برای خودم می خواهم. نه که همیشه بخواهم، اما وقتی هستند، باید تمام و کمال باشند، بی متعلقات. بی متعلقاتی که من را می ترسانند و دور می کنند. و همین توهم ترس است که نمی گذارد به خیلی از آدم ها نزدیک شوم. که هر وقت می خواهم قدمی بردارم فکر می کنم در زندگی این آدم جایی جز گوشه کنارها نخواهم داشت و درجا می زنم. این را تا همین لحظه نمی دانستم. یعنی آگاهانه نمی دانستم. از آن حقیقت های دردناک است که وقتی فهمیدی اش دیگر نمی شود ندیدش گرفت. باید درد کشید و درمان پیدا کرد. و این یعنی باز هم تلاش، باز هم تمرین، باز هم جنگ درونی. 
کاش می شد فقط می رفتم ژُت را پیدا می کردم به جای همه ی این ها..

Older Entries