شاهزاده ی سرزمین های گرمسیری – چهار

1 Comment

می گم یخ یادمون رفت. می گه من میارم. می ره سمت فریزرها و من چرخ رو هل می دم ته سوپرمارکت. یخ رو که میاره می گم مرغ یادمون رفت. نوبت منه که برم از اون سر سوپرمارکت مرغ بیارم. از کنار فریزرها که دارم رد می شم چشمم می افته به یه چهره آشنا. کمتر از یه لحظه نگاهمون به هم می افته، ولی تو همون کمتراز لحظه هم می شه دید که هر دو مرددیم ابراز آشنایی بکنیم یا نه. نگاه مون داره از هم رد می شه و باید تصمیم بگیریم که لبخند بزنیم یا نه. من تصمیمم رو می گیرم. لبخند نمی زنم، منتظر تصمیم اون هم نمی شم و و بعد از این وقفه ی یک لحظه ای راهم رو ادامه می دم سمت یخچال مرغ ها. 
 
رون کامل مرغ تو پایین ترین ظبقه یخچاله. نمی تونم فکر کنم دو تا بسته کوچیک می خوام یا یه بسته بزرگ. سعی می کنم عددهای روی بسته رو بخونم و وزن دو تا بسته کوچیک رو با یه بسته بزرگ مقایسه کنم. نمی تونم جمع و تفریق کنم. بخوام قیمت رو هم وارد معادله کنم که خل می شم حتمن از پیچیدگیش. نگاهم می افته سمت چپ، بسته های دل مرغ. از کی تا حالا دل مرغ می فروشن تو سوپر مارکت؟ یاد بوی جکر خام می افتم و عقم می گیره. سزم رو میارم بالا و سعی می کنم نفس نکشم. طبقه بالا پر از تیگه های فشرده شده به هم سینه مرغه. زیادی سفید و براق و به هم فشرده. یه بسته رون بزرگ بر می دارم و نفسم رو با صدا می دم بیرون و از خودمو از کنار یخچال می کشم وسط سوپرمارکت. 
 
نگاهم فقط به روبه روئه، هیچ چیز دیگه ای نمی خوام ببینم. احساس خفگی می کنم. باید بریم بیرون از اینجا. فکر می کنم کاش جمعه نبود و من ع. لباسای دم دستی مون رو نپوشیده بودیم. کاش به جای رون کامل مرغ یه چیز قشنگ تر دستم بود. کاش وقتی به چرخ و ع. می رسیدم همدیگه رو می بوسیدیم جای این که ع. ولو شده باشه رو چرخ. کاش بسته مرغ رو که اسکن کرد ازم می پرسید شام کجا دوست دارم بریم، نه این که داره از خستگی می میره و کاش من می تونستم بگم بریم رستوران برج فلان به جای این که بگم باید ویتامین د بخوره.
 
چرخ رو هل می ده سمت دستگاه خود پرداز. رمز کارتم رو که دارم می زنم، از فاصله بین دو تا دستگاه یه دختر کوتاه تر از خودم با موهای مشکی بلند می بینم و یه بچه که روی چرخ نشسته. شاهزاده سرزمین های گرمسیری پشت دستگاه خودپردازه که چراغش قرمزه، منتظر مامور کنترل.

G.

1 Comment

ساعت ده صبح با جی تو یه ایستگاه قطار قرار دارم. طبق معمول زود رسیدم و شروع کردم گشت زدن تو مغازه های ایستگاه. نهایتن با یه بطری آب میام روی نیمکت جلوی برگر کینگ می شینم و پودر آی بی اس ام رو خالی می کنم تو بطری آب و هم می زنم و یه نفس سر می کشم. آشغالام رو می ذارم رو صندلی کناری و مشغول بازی با موبایلم می شم. حدود ساعت ده جی می رسه. ازش معذرت خواهی می کنم که صبح زود کشوندمش بیرون (می دونم همه مثل من مرض زود بیدار شدن ندارن). می گه خاطرم خیلی عزیز بوده که این موقع صبح اومده ببیندم. باور می کنم و خوشحال می شم. آشغالام رو بر می دارم و همون جور که دارم به جی جواب می دم که نمی دونم کجا و یه جایی همین نزدیکا قهوه ای چیزی بخوریم فعلن، چشمام رو می گردونم دور ایستگاه که سطل آشغال پیدا کنم. راه می افتیم طرف یه کافه همون نزدیکی که جی می گه چای های ارل گری معرکه ای داره. موقع سفارش دادن لحظه ای لازم نیست فکر کنم، چای ارل گری سفارش می دم، با عسل. و آشغالام رو ولو می کنم روی میز. 
جی می گه خب تعریف کن. شروع می کنم کل ماجراهای سفرم رو براش می گم. جی با دقت گوش می کنه، یا هیجان کامنت می ده؛ اما من خجالت می کشم از خودم که این همه حرف زدم. بهش می گم تو تعریف کن و هنوز دو جمله نگفته که می پرم وسط حرفش که کاملن می فهمم چی می گی، منم یه دوست داشتم… و باز یک ربع ساعت حرف می زنم. جی می خواد دوباره چای بگیره، چای منم ناپدید شده. ظاهرن وسط حرفام تونستم تمومش کنم. می گم بریم یه جای دیگه و می ریم کتاب فروشی محبوب جی که کافه هم داره. 
جی باید یکی دو تا کادو بگیره. من باید برم دکتر سین رو ببینم. جی می گه این دفعه که اومدی بیا پیش خودم. خودم می گردونمت، می برمت موزه، گالری، شاپینگ، رستوران های خوب، کافه های کیوت. و من به خودم قول می دم دفعه ی بعد شهر رو با جی بگردم. به جی می گم حتا دارم فکر می کنم شروع کنم اونجا دنبال کار گشتن. جی خوشحالی می کنه. دلم می خواد بشینیم تا شب با جی حرف بزنیم. زمان سبک و راحت می گذره اینجوری. ولی باید برم. به جی که می گم باید برم دکتر سین رو ببینم هیجان زده می شه. می پرسه هنوز عاشقشم؟ می گم نه دیگه، حتا خیلی حسی ندارم بهش، حتا خیلی دلم نمی خواد ببینمش. همدیگه رو بغل می کنیم. باز ازش تشکر می کنم که صبح زود اومده منو ببینه و باز می گه دفعه ی بعد باید برم پیشش و با هم شهر رو بگردیم. راه می افتم سمت ایستگاه مترو. جی می مونه کادوهاش رو بگیره.
راس ساعت دوازده می رسم ایستگاهی که باید دکتر سین رو ببینم. مثل همیشه هیجان دستاش رو حلقه کرده دور گلوم و داره فشار می ده. برای این که کاری کرده باشم کارت متروم رو شارژ می کنم. دوازده و پبج دقیقه. خبری نیست. یه پیغام می فرستم که من اینجام. جوابی نمیاد. دوازده و ده دقیقه. فکر می کنم چقدر باید صبر کنم؟ نیم ساعت؟ بیست دقیقه؟ یک ربع؟ با یک ربع موافق ترم. دوازده و ربع. پیغام می دم که یک ربع تاخیر داشتی، من رفتم. و بر می گردم تو ایستگاه مترو و زنگ می زنم به جی که هنوز تو کتابفروشیه و می گم من دارم میام. 
دیدن دوباره ی جی در اون لحظه بهترین اتفاقیه که می تونه بیفته. داره دنبال کادوهاش می گرده و مرتب از من معذرت خواهی می کنه که انقدر وسواس داره و انقدر طولش می ده. من اما از وسواسش دارم لذت می برم. از این که یه کسی هست که حواسش به جزئیاته، که می بینه، که درک می کنه. من دلم می خواد زمان تو همون کتابفروشی متوقف بشه و من کار دیگه ای نداشته باشم جز اینکه جی رو تماشا کنم که کادو و کاغذ کادو و پاکت انتخاب می کنه. من به این فکر می کنم که اگر تصمیم بگیرم بیام اینجا با جی یه خونه می گیریم. و من می ذارم همه ی خرده ریزهای خونه رو جی اتنخاب کنه و من فقط نگاهش می کنم موقع انتخاب خرده ریزها و بهش اطمینان می دم که وقت داریم، تا ابد وقت داریم دنبال خرده ریزهای غیر لازم بگردیم. که من لازم نیست به هیچ فرودگاهی و به هیچ پروازی برسم و قرار نیست هیچ کجا برم. همین طور توی شهر می گردیم و من مثل یه سابه فقط وسواس استثنایی و با شکوه جی رو تحسین می کنم. 

The last Wednesday of October

4 Comments

This cold grey depressing dusk of the last Wednesday of October was the last time I saw Hermes; the handsome French guy, with a unique rich voice and bright shining eyes.

He joined the company at the end of the spring. There were rumours of how handsome he was and how the girls would probably fight for him. I was not supposed to be one of those girls, as I was 10 years older than him. I was just allowed to be curious to see him. The day finally came and the only thing I remember is that exceptional voice. I didn’t even hear his name when he was shaking hand with me. I was charmed with that deep strong voice coming from somewhere above. Yes, he was tall, much taller than me.

Then I saw him the same day at the train station. There I could finally focus and learn his name, Hermes, and you don’t pronounce the H, since it’s French. We were getting the same train and even the same bus afterwards. We were actually living at a two-minute walking distance of each other. How impossible, yet amazingly true!

Hermes was the whole meaning of that summer. He was the real sun, shining next to me in the train. Those short talks were the sweetest moments of the day. I needed to hear that voice talking and laughing to fuel up for the rest of the day, to be happy, to be alive. He was encouraging me to join a circus to add some fun to my life, or to become a food critique or movie critique, basically anything than the slave of a company. Hermes was young, incredibly young, overflowing with the youth energy, full of exciting ideas, ready to “suck the marrow out of life”. I wish I were young enough to be able to fall for him, to go crazy about him, to leave everything behind and follow him to his fancy dream and make something extraordinary out of my life.

Today I saw Hermes for the last time. I wanted to hold him tight and freeze the time at that cold gloomy train station. I wanted to keep his tall, strong, joyful, lively, young presence next to me forever. But he had a whole promising life in front him and I didn’t have the smallest right to waste a minute of it. We just said goodbye and everyone walked to his side of the platform. I tried to hold my tears and kept repeating to myself that the life would go on… the fucking boring empty cruel life would go on…

چهارگانه ى دكتر سين – هشت و نيم

2 Comments

طبق معمول نيم ساعت زود مى رسم. سه چهار سال پيش اگر بود همانجا جلوى در مترو كوله به دوش نيم ساعت مى لرزيدم از سرما. همان طور كه سه چهار سال پيش اگر بود همان دو روز پيش همه ى قرارها با دوستهايم را به هم مى زدم دم آخرى كه يك ساعت هم شده با او باشم. اما سه چهار سال پيش نيست و هيچ قرارى را به هم نزده ام و سه ساعت قبل از فرودگاه رفتن وقت دارم ببينمش. پيغام مى دهم كه توى فلان كافه ام و قهوه ام را دو دستى مى چسبم كه لرزش دستهايم كم شود. طعم چرب و غليظ فندقش كه پخش مى شود حالم جا ميايد و رد رُژ لبم مى ماند روى در ليوان قهوه. لب هايم را فشار مى دهم روى هم و چشم مى دوزم به در كافه. 
يازده و بيست و شش دقيقه است كه نگران مى شوم. واتس اَپ مى گويد سه دقيقه پيش آنلاين بوده، يعنى پيغامم را حتمن ديده. اما اگر برود دم در مترو و من نباشم و بهانه بياورد كه “آمديم نبوديد” چه؟ منِ امروز به منِ سه چهار سال پيش توضيح مى دهد كه اهميتى ندارد. تو گفته اى توى فلان كافه اى، او هم ديده. اگر بروى دم در مترو و بيايد توى كافه چه؟ به اين فكر كردى؟ خودت را مسخره كرده اى يا..؟ منِ سه چهار سال پيش قهوه را تا ته سر مى كشد و تلاش مى كند منطقى باشد.
يازده و سى و شش دقيقه در كافه باز مى شود و مى بينمش. همان قدر بلند، كمى لاغرتر، با همان موهاى نرم آشفته و كمى نگران. دو سر قطر يك مربعيم، بدون هيچ مانعى بين مان. نمى بيندم، دورترها را نگاه مى كند. انتظار ندارد زن سى و خورده اى ساله اى كه با كت و موهاى قرمز درست رو به رويش نشسته من باشم. دنبال دخترك سه چهار سال پيش مى گردد. دست تكان مى دهم، باز هم نمى خواهد ببيند. بلند مى شوم و فاصله ى چهار قدم بلند بين مان را توى بازوهاى متعجبش تمام مى كنم. مى گويد فرق كرده اى. مى گويم فرق كرده ام.
وارد خانه كه مى شويم نوبت من است جا بخورم. نشيمن پر از گيتار است و يك قفسه پر از سى دى يكى از ديوارها را كلن پوشانده. مى پرسم موزيسين هم هستى؟ مى گويد عشقم است. توى كاناپه ى نرم شيرى فرو مى روم. قهوه نه، يك ليوان آب. مى گويم به نظر خوشحال تر مى رسى، رها تر، “اينجا”تر. قبلن ها حرف كه مى زديم ذهنت جاى ديگرى بود. مى گويد به نظر سخت تر مى رسم و با ثبات تر و عاقل تر. داستان كارش را تعريف مى كند كه بعد از اين همه سال مجبور شده از صفر شروع كند، داستان كسى كه سال ها كنارش بوده و رفته است تا مدتى از هم دور باشند و براى رابطه شان تصميم بگيرند، داستان سفرهاى بى شمارش از مكزيك گرفته تا افغانستان، داستان بند موزيكش.. من داستانم يك كلمه است “بورينگ”. مى گويد تو هويتت را با موانع پيش رويت تعريف كرده اى، با جنگ هايت، با تلاش براى آزاديت، با رسيدن به جايى كه آرزويش را داشته اى. حالا كه مانعى نيست، كه چيزى ندارى برايش يا عليهش بجنگى، گم شده اى. هويتت را پيدا نمى كنى. از دست موانع كمكى بر نمى آيد، چون نابودشان كرده اى. حالا كارت سخت تر است، بايد علايقت را پيدا كنى. از تحليلش خوشم مى آيد. نه، از بيانش خوشم مى آيد. مى گويم تئورى را خوب بلدم، اما در عمل كم آورده ام. قرار نيست تراپيست من باشد، سرش را با موسيقى بلوزش تكان مى دهد و از اعضاى بندش مى گويد.
كمى بيشتر از يك ساعت وقت داريم. مى گويم راه برويم؟ جا مى خورد و قبول مى كند. عينك نارنجى ام را بالاى سرم مى گذارم و مى خواهم بلند شوم كه بغلم مى كند، قوى و محكم. من نرم نمى شوم، ذوب نمى شوم، بخار نمى شوم. بى حركت مى مانم. ترجيح مى دادم راه برويم و دم ايستگاه مترو روى پنجه ى پايم بلند شوم و ببوسمش و بروم. ولى روى اين كاناپه ى نرم شيرى توى بازوهايش بى حركت مانده ام و فكر مى كنم. بايد زودتر تصميمم را بگيرم تا موقعيت مسخره نشده. سرم را به سمت راست مى چرخانم و مى بوسمش. مغزم فرمان مى دهد بازى را ادامه بده، بدنم لج مى كند. من از دست همه شان عصبانيم كه توى چنين موقعيتى گذاشتندم و هيچ كدام انقدر قوى نيستند كه تكليف را مشخص كنند. نمى دانم دخترك سه چهار سال پيش كجا غيبش زده. دارد انتقام مى گيرد از هر دوى ما كه اين همه سال توى سرش زده ايم. او و بدنم هنوز درگيرند ولى با هم كنار نمى آيند. مغزم همه ى قدرتش را جمع مى كند و دستور ادامه ى بازى را فرياد مى كشد. بدنم مجبور است اطاعت كند. دستم چپم عينك نارنجى را از روى سرم كنار مى اندازد و دور گردنش حلقه مى شود.

چهارگانه ى دكتر سين – هشت

Leave a comment

پيغام مى ده “هنوز قراره بياى لندن امروز؟” يك ماه پيش بهش گفتم كه امروز مى رم لندن و گفته ببينيم همو. جواب مى دم كه تو فرودگاهم. مى گه هنوز قراره ببينيم همو؟ مى گم اگه وقت دارى يك شنبه. مى گه فكر كردم امشب مى رسى، دير. مى گم امشب مى رسم، خيلى دير. مى گه رسيدى خبرم كن شام بخوريم با هم. مى گم ديرتر از شام مى رسم. چيزى نداره بگه.

چهارگانه ی دکتر سین – هفت

Leave a comment

بارها تصور کردم بعد از ماه ها تکست داده و حالم رو پرسیده. سعی کردم عکس العملم رو تصور کنم. شکی نیست که برای چند ثانیه نفسم رو حبس می کنم و قلبم شروع می کنه با شدت زدن و صورتم داغ و قرمز می شه. ولی سعی کردم تصور کنم که چیکار می کنم. طبق معمول در کمتر از یک دقیقه که اندازه ی یک سال می گذره جواب می دم، یا صبر می کنم نصف روز بعد جواب بدم، یا اصلن جواب می دم ” شما؟ شماره تون رو ندارم رو گوشیم”. 
 
جمعه صبح آفتابی و خنکم رو نشستم پشت کامپیوتر چای سبز و عسل می خورم که تکست میاد “لندن نمیای احتمالن؟” خنده ام می گیره. از این که بعد از نه ماه درست امروز باید تکست بده و همچین سوالی باید بپرسه. هیچ کدوم از اتفاق هایی که فکر می کردم نمی افته. فقط لبخند می زنم و جواب می دم “اتفاقن امشب دارم میام”. قطعن اگر کسی نگاهم کنه می بینه موهای قرمزم برق برق می زنه و ازم اشعه های خورشید داره خارج می شه.

It’s over

1 Comment

یک روز هم برمی داری یک ایمیل می فرستی به بهترین دوستت، که یک سال و نیم است از دستت عصبانیم، خیلی زیاد. که رابطه مان دارد آزارم می دهد، فرسوده ام می کند. که نمی خواهم در این رابطه باشم برای مدتی.
 
یک روز هم بهترین دوستت جواب می دهد این رابطه تمام شده و متاسف است که تمام شده. می گوید از تو و از عدم صداقتت در رابطه می ترسد. از این که یک سال و نیم دلخوری را نشان نداده ای.
 
یک روز ملایم بهاری دوستی چهارده – پانزده ساله تان متوقف می شود.
یک روز کلن حساب دوستی های متوقف شده ات از دستت در می رود.

Older Entries