سمعی بصری دبیرستان یا چگونه رابطه من و سالاد شکل گرفت

Leave a comment

ظهرها که پشت میزم تو شرکت سالاد می خورم، یه لحظه ای هست که یهو یاد اتاق سمعی بصری دبیرستان می افتم. یه تلویزیون داشت و یه ویدئو و یه قفسه وی اچ اس. خیلی وقتا زنگای زبان می رفتیم قیلم انگلیسی می دیدیم توش، کاهی هم زنگ دینی ای چیزی به بهانه این که درسمون جلوئه. ولی هر چی فکر می کنم هیچ چیزی که منو از سالاد خوردن یاد اون اتاق بندازه وجود نداره. 
یه فیلمی تو سمعی بصری دیدیم که راجع به آینده و تاثیر اینترنت روی زندگی بود. می گفت بعدها کارای اداری همه آنلاین انجام می شه. خریدها همه می شه اینترنتی. حتا دانشگاه و مدرسه هم آنلاین می شه و دیگه لازم نیست بریم بشینیم سر کلاس. می گفت دیگه مجبور نیستیم از خونه بریم بیرون، بمونیم توی ترافیک، توی صف. دیگه مجبور نیستیم وقتون رو تلف این اضافات کنیم ،اصل کار رو آنلاین انجام می دیم و خلاص. بعد سوال این بود که با وقتی که اضافه میاریم چی می کنیم؟ و جواب واضح که، می ریم دوستامون رو می بینیم، با خانواده مون جمع می شیم دور هم، بازی می کنیم، ورزش، پیک نیک. احتمالن اینجا بوده که تصویری از یه خانواده دور میز غذا پخش شده که دارن می خندن و سالاد می خورن. شاید هم تصویر سالاد مال وقتی بوده که یکی نشسته بوده پشت کامپیوتر و همون طور که سفرش رو بوک می کرده و چمدون می خریده، سالاد هم می خورده. شاید هم یکی سالاد رو آنلاین سفارش می داده که نشون بدن چه تازه و سر وقت دلیور می شه. یا مثالی از یه کلاس آشپزی آنلاین توی فیلم بوده که آموزش درست کردن سالاد می داده. یا شاید صرفن اون کنارا یه کاسه سالاد بوده. یا شاید بعد از فیلمه یکی از بچه ها نشسته به سالاد به خوردن. به هر حال الان دیگه مطمئنم رابطه ی سالاد و سمعی بصری به اون فیلم راجع به آینده بر می گیرده. شایدم صرفن آینده ام بهم الهام شده موقع دیدن فیلمه، تا ابد ظهرها پشت میز شرکت نشستن و سالاد خوردن.

Advertisements

به بهانه ی آیفون شیش

Leave a comment

جيب شلوار مشكى ام كوچيكه و موبايلم توش جا نمى شه. تو شركت كه باشم گوشى رو مى ذارم تو جيب عقبش. يه بار هم با همين وضع نزديك بود گوشى رو تو توالت از دست بدم. تو خيابون كه باشم، اگه كاپشن تنم باش (كه نه ماه سال هست) ميندازمش تو جيب كاپشن. اما اگه سوييشرت تنم باشه (دو ماه و نيم سال) يا هيچى جز بلوز تنم نباشه (ماكسيمم دو هفته در سال)، اون وقت موبايل رو ميندازم تو ک.له ام. بعد هر وقت كه از اتوبوس يا قطار پياده مى شم، يا مى خوام ساعت رو چك كنم و دستم مى ره سمت جيب شلوارم و موبايل نيست، يك سكته ى كوچولو مى زنم. دستم مى ره تو جيب سوييشرت، بر مى گردم عقب رو نگاه مى كنم و اتوبوس رو مى بينم كه داره دور مى شه. مى بينم موبايلمو كه افتاده روى صندلى اتوبوس و يه خانوم پنجاه و خورده اى ساله ى مو كوتاه فرفرى عينكى ساك خريدش رو مى ذاره رو صندلى موبايلم و خودش مى شينه كنارش و شروع مى كنه به بررسى موبايل كه چه تر و تميزه و چه كاور ژله اى خوشگلى داره. دكمه گرده رو كه مى زنه عكس خاكسترى يه تك درخت ظاهر مى شه و اسم من و شماره تلفن هاى اضطراريم و اين كه گروه خونيم او مثبته و لنز هارد تو چشممه. اينا رو استاد وورك شاپ مديريت بحران مون گفته بود تو موبايلمون داشته باشيم. مى گفت اگه تصادف كنيم مى تونن به سرعت خون مناسب بهمون برسونن و به يكى خبر بدن. لنز هارد رو خودم اضافه كردم، چون كابوسم اينه كه برم تو كما و ماه ها لنزهام بمونه توى چشمم و از كما كه درميام كور شده باشم. مى بينم كه خانومه گوشيم رو با دقت مى ذاره تو جيب داخلى كيفش تا به پسرش نشون بده. تا اتوبوس بپيچه تو اولين خيابون بعدى يادم اومده كه موبايل رو انداخته بودم تو كوله ام و با عجله زيپ كوله رو مى كشم و مى بينم بله، نشسته همون جا.
مادرم مى گفت اين شوك هاى استرسى كه موبايل به آدم وارد مى كنه خيلى ضرر داره. همين كه حس مى كنى موبايلت تو جيبت نيست و يه سكته ى كوچولو مى زنى، همين كلى از عمرت كم مى كنه. این که احساس می کنی موبایلت ویبره کرده و با عجله برش می داری، اما هیچ خبری نیست.. این که هر سی ثانیه یه بار به بهانه ی ساعت چک کردن یه نگاهی به موبایلت میندازی.. مادرم می گفت شب ها هم موبایلت رو نذار کنار سرت. شاید این همه سردردت به خاطر این باشه، شایدها! اما من نمی تونم بدون موبایلم بخوابم. درست لحظه ای که دارم به خواب می رم باید برای آخرین بار ایمیل هام و فیس بوک و توییتر رو چک کنم. حتا نصفه شبا که بیدار می شم باید یه نگاهی به موبایلم بندازم و مطمئن شم پیغامی برام نیومده. هر چند تنها کسی که پیغام برام می فرسته همینیه که شبا کنارم خوابیده و موقع خواب به توصیه مادرم گوش کرده و موبایلش رو گذاشته توی اون یکی اتاق و احتمال این که بتونه برام پیغام بفرسته نزدیک صفره، مگر این که نصفه شب که بیدار می شه به جای دستشویی بره اون یکی اتاق و موبایلش رو برداره و واسه منى كه تو اين يكى اتاق خوابم پیغام بفرسته، که بعیده. علاوه بر این موبایلم صبح ها بیدارم می کنه. ساعت کوک می کنم رو شیش و شیش و پنج دقیقه. چون اسنوز تایم خودش نه دقیقه است اما اسنوز تایمی که من نیاز دارم پنج دقيقه. ساعت شیش موبایل زنگ می زنه، اسنوزش می کنم. شیش و پنج دقيقه زنگ مى زنه، شيش و نه دقيقه، شيش و چهارده دقيقه، هيجده دقيقه.. و گاهى همين طور تا نزديك هاى هفت پيش مى ره (نه خب، لطفن سعى نكنيد تصور كنيد كسى كه كنارم خوابيده چه حالى داره). به همين دلايل ساده امكان نداره كه موبايلم بيش از دو وجب از دسترسم دور باشه. اما به هر حال به مادرم مى گم چشم. آدم در سى و خورده اى سالگى بالاخره ياد مى گيره به والدينش بگه چشم. 

 

قطره ها را نمی بینید؟

1 Comment

 

ناخن‌های من ریزش دارند. مثل رنگ که شُره می‌کنه رو دیوار، ناخن‌های منم شُره می‌کنن و کوتاه می‌شن. حتا قطره‌های ریزش ناخن‌هام رو می‌شه دید. به هرکس نشون می‌دم هم قطره‌ها رو می‌بینه، اما حرفم رو باور نمی‌کنه. همه می‌گن خیالاتی شدم. اما من یادمه ناخن‌هام کشیده‌تر از این حرفا بود. منظورم اون قسمت صورتی ناخنه که به گوشت چسبیده. الان که ناخن‌هام رو بعد از 13-14 سال کوتاه کردم می‌فهمم دقیقن چه بلایی سرشون اومده. هر کدوم اندازه‌ی یک – یک و نیم میلی‌متر کوتاه شدن. حالا سر انگشت‌هام به جای ناخن گوشت صورتی می‌بینی. نه این‌که ناخن مهم‌ترین مسأله‌ی قرن باشه، اما دیدن ناخن‌های ریزش کرده و کوتاه شده‌ام اندوه‌باره، و این‌که هیچ‌کس حرفم رو باور نمی‌کنه. از کجا انقدر مطمئنید که ناخن ریزش نمی‌کنه؟ دارین می‌بینین ریزش کرده که، شرشر قطره‌هاش رو می‌بینین که. باید سرچ کنم، شاید همچین پدیده‌ای رو علم ثابت کرده باشه. شاید درمان هم داشته باشه. باید بگردم.

 

سه روز تعطیلی که مرا زنده زنده قورت می دهد

1 Comment

 بیدار که می‌‌شم طبق معمول هر روز وضعیت هوا رو چک می‌کنم و برنامه‌ی قطارا رو. باز یکی خودشو انداخته جلوی قطار و تا ساعت نه طول می‌کشه جمعش کنن. من باید بین هشت و نیم تا نه سر کار باشم. واسه همین زودتر راه می‌افتم که اگه واقعن قطار نبود چیز دیگه‌ای پیدا کنم باهاش برسم سر کار.

مشکلی نیست، قطارا سر وقت می‌رن. لابد اونی که خودشو انداخته بوده جلوی قطار خیلی پخش نشده بوده. درست جلوی در قطارم و میام دکمه‌ی دربازکنش رو بزنم که یه چیزی ازم می‌افته. فکر می‌کنم کلاهم بود یا گوش‌گرم‌کنم. نگاهم می‌کنم به چاله‌ی روبه‌روم و می‌بینم عینک آفتابیم بوده. افتاده توی فاصله‌ی بین قطار و سکو. همون‌جا که وقتی می‌خوای از قطار پیاده شی خانومه هی اعلام می‌کنه حواستون بهش باشه. یادم میاد همین صبحی که داشتم از در می‌رفتم بیرون فکر کردم این عینکه رو دقیقن هشت ساله که دارم! همه‌ی مردم سوار شدن و قطار سه دقیقه دیگه راه می‌افته. فکر می‌کنم بی‌خیال عینکم شم و سوار قطار شم. ولی به نظرم خیلی بی‌انصافانه میاد که عینک قدیمیم رو بذارم زیر چرخای قطار له بشه. راننده رو پیدا می‌کنم و می‌گم عینکم افتاده اینجا. می‌گه قطار که رفت به یکی از مأمورای ایستگاه بگو درش بیاره. می‌گم آخه همین قطار رو باید سوار شم. می‌گه متأسفم، کاری نمی‌تونم بکنم. نگاه می‌کنم به عینکم که افتاده روی سنگا و یه سانت با ریل فاصله داره. اگه قطار راه بیفته حتمن له می‌شه. می‌تونم یه ثانیه بپرم توی چاله و درش بیارم. اما مطمئنم مأمورای ایستگاه می‌ریزن دستگیرم می‌کنن! یکی دیگه رو پیدا می‌کنم که نمی‌دونم چیکاره است، اما از راننده مهربون‌‌تر به نظر میاد. بهش می‌گم من یه لحظه بپرم عینکم رو بردارم؟ می‌گه نمی‌دونم… می‌تونی آخه؟ خیلی باریکه… تا بیاد تحلیل کنه کوله ام رو پرت کردم کف زمین و پریدم تو چاله و عینکم رو درآوردم و از آقاهه تشکر کردم و کوله ام رو برداشتم و پریدم تو قطار و نشستم رو اولین صندلی خالی و یه نفس عمیق کشیدم و لبخند زدم. بعد نگاهم افتاده به کاپشنم که جلوش سیاه شده! حتمن کشیده به دیواره‌ی چاله. حالا همون قد که پول دادم تو حراجی خریدمش باید پول بدم خشکشوییش کنن…

جلسه‌ی ساعت ده صبح ساعت چهار و نیم برگزار می‌شه. تموم که می‌شه سه دقیقه وقت دارم وسایلم رو جمع کنم و بزنم به چاک و به قطار برسم. می‌بینم ایمیل اومده که فلان محاسبات رو بفرست. می‌رم می‌پرسم منطورتون اینه که سه شنبه بفرستم دیگه؟ می‌گه نه، الان می‌خوام. برمی‌گردم پشت کامپیوتر و خودم رو می‌کوبم رو صندلی و فلان محاسبات رو انجام می‌دم و می‌فرستم. از اون یکی اتاق داد می‌زنه مرسی!

از شرکت که میام بیرون هوا خاکستری خیلی تیره است و بعد از دو دقیقه برف می‌گیره. بورانه اسمش؟ برف قاطی باد شدید؟ از همونا! هدفونم رو فرو می‌کنم تو گوش چپم و شادترین آلبومی که رو گوشیم دارم رو می‌ذارم. فکر می‌کنم همین‌جور مستقیم برم تو ایستگاه و همین‌جور مستقیم خودمو بندازم جلوی اولین قطاری که میاد. فاصله‌ام با ایستگاه خیلی زیاده هنوز. مغزم فرصت داره که تحلیل و رد کنه این فکر رو. منم بهش می‌گم خیله خب، اما سه روز تعطیله! احتمال این که این سه روز رو دووم بیارم مثل احتمال اینه که بهار بالاخره خودشو نشون بده. شادترین آلبوم روی گوشیم تو گوش چپم جیغ می‌کشه و من نمی‌ذارم اشکام سرازیر بشن. این سه روز تعطیلی مرگبار منو ذره‌ذره می‌جوه، مطمئنم…

می‌خوام بهش زنگ بزنم، اما مطمئنم می‌گه همدیگه رو ببینیم تو این تعطیلات. من تصمیمم رو گرفتم که همدیگه رو نبینیم دیگه. فکر می‌کنم بهش می‌گم بیا همین‌جور نرم تمومش کنیم. بیا حالا که کمرنگ شده بذاریم کمرنگ‌تر و محو بشه نهایتن. زنگ که می‌زنم احوال‌پرسی معمول می‌کنیم و غر معمول می‌زنیم از سرما و می‌پرسیم آخر هفته چه می‌کنیم، که جواب هر دومون درس خوندنه. نمی‌گه همدیگه رو ببینیم و جمله‌هایی که من آماده کرده بودم همون‌جا تو مغزم پلاسیده می‌شن. می‌گیم تعطیلات خوش بگذره و قطع می‌کنیم.

یه ساعت بعد زنگ می‌زنه که اگه حوصله داری بیا اینجا. من سکوت می‌کنم. ترتیب کلمات جمله‌هایی که آماده کرده‌ بودم رو گم‌می کنم. نهایتن یادم میاد که “بیا همین‌جور نرم تمومش کنیم”. می‌پرسه چی رو؟ میام بگم “دوستی‌مون رو”، می‌بینم حرف قشنگی نیست. می‌خوام بگم “رابطه‌مون رو”، خوشم نمیاد ازش. ولی زیاد وقت ندارم فکر کنم. همون “رابطه‌مون رو” رو انتخاب می‌کنم. می‌گم بالاخره که باید تمومش کنیم، حالا که یه مدت همدیگه رو ندیدیم راحت‌تر می‌شه خب. می‌گه هر جور دوست داری. می‌‌گم بحث دوست داشتن نیست. می‌گه هر جور دوست داری. می‌گم مرسی زنگ زدی و دعوت کردی به هر حال. می‌گه تعطیلات خوش بگذره. می‌گم به تو هم. 

یک شنبه ی بی اهمیت

2 Comments

ساعت هشت و نیم بیدار شدم، نیمرو درست کردم با پنیر، نون های نیم پز رو گذاشتم توی فر برشته بشن، صبحانه خوردیم و رفته. لباس ها رو ریختم توی لباس شویی، ظرف ها رو شستم، گاز رو تمیز کردم، سوپ جو بار گذاشتم، ظرف ماست رو برداشتم آوردم، عینک آفتابی زدم، ولو شدم روی کاناپه زیر آفتاب به کتاب خوندن و ماست خوردن، بعد تمرین زبان حل کردن، باز کتاب خوندن، لباس ها رو پهن کردم، یه بشقاب سوپ ریختم، نارنج چلوندم و جعفری ریختم روش و تموم که شده سردرده دیگه غیر قابل تحمل شده. با خودم کلنجار رفتم که برم سوپر مارکت یا نه. دیدم تو فریزر چهار تا رون مرغ هست، گذاشتم شون بیرون برای فردا ناهارم بپزم شون با هویج و آلو، یه قرص خوردم و رفتم تو اتاق، تلفنم رو سایلنت کردم و یه بالش گذاشتم رو سرم، احساس کردم یه کاری باید بکنم قبل از خواب، آی پد رو برداشتم، واسه آخر هفته ی دو هفته بعد بلیط چک کردم و مطمئن که شدم می شه یه سفر رفت ایمیل زدم که “من دو هفته دیگه میام، هستی؟” و خوابیدم دو ساعت. بیدار که شدم سردرده هنوز هست. همون جور با چشمای نیمه باز بلیط خریدم و ایمیل زدم که “من بلیط گرفتم”.