visit – four

1 Comment

توی قطار نشسته ایم که می گوید شاید جای درستی نباشد، اما باید با من حرف بزند. در مورد نامه ی هزار سال پیش، همه ی واقعیت های تلخی که توی نامه برایش نوشته ام. می خواهد حلالیت بطلبد، آنجور که خودش می گوید. می خندم که “ای بابا..”. می گوید بهتر از این بلد نبوده، مگر خودش چند ساله بوده که من دنیا آمده ام، مگر چه از زندگی دیده بوده، چه می دانسته. هر کار کرده به نظرش بهترین بوده. نمی دانسته من چه حسی به کارهایش داشته ام، به نظر من چقدر اشتباه کرده بوده در تربیتم. می گوید نمی خواهد این ها در وجود من بماند. می گویم این حرف ها لازم نیست. گذشته ها گذشته. برای من واقعن گذشته وجود ندارد. مهمانی ای همین یک ربع پیش تمام شد، برای همیشه تمام شد. یک لحظه هم توی ذهن من مرور نمی شود. مسافرتی که هفته ی قبل تمام شد، برای همیشه تمام شد، با همه ی خوب و بد هایش. هر چه هم مربوط به سی سال و بیست سال و یک سال قبل بوده تمام شده است. من یک کلید دارم در مغزم که خاطرات را خاموش می کنم. برایش توضیح می دهم “afford” کردن یعنی چه و می گویم نمی توانم afford کنم دلتنگی و خاطرات و هر چه مال گذشته است را. تمام می کنم. هر لحظه لحظه ای که گذشت را تمام می کنم. خوب و بدش را نمی دانم، اما این طور شده ام در این سال ها. که اگر غیر از این بود دوام نمی آوردم. 
نگاهم می کند. از دور، خیلی دور، از پشت همان دیوار سنگی که از وقتی به یاد دارم دورم کشیده ام و هیچ وقت راهش نداده ام داخل و می گوید “خوش به حالت”.

visit – three

3 Comments

روز چهارم سفر است که ژاکت و موبایلم را بر می دارم و می زنم بیرون.
 
ساعت یک ربع به دوازده شب سوم سفر است. من باید یک ربعی باشد که خوابیده ام، اما دارم خیارشور خورد می کنم توی سالاد الویه. فردا قرار است برویم پارک جنگلی و باید ناهار ببریم. ظرف های شام را هم من شسته ام. سالاد شام را هم من درست کرده ام، حالا هم مشغول سالاد الویه ام. فکر می کنم به لحظه لحظه های سفر که با چربی ظرف ها ریخته اند توی فاضلاب و حالا دارند قاطی سیب زمینی های این سالاد الویه ی آشغالی توی مشتم له می شوند. فکر می کردم سفر همه اش بیکینی خواهد بود و کلاه حصیری و عینک آفتابی و موخیتو و لب دریا. بعدش هم بدنی برنزه و موهایی قرمز روشن شده. فکر می کردم مدام تاپاس های هیجان انگیز خواهیم خورد و بستنی و آبمیوه های استوایی. ولی سه روز اول سفر را گیر کردیم در مرغ و گوشت و پیاز و سیب زمینی خریدن و پلو و خورش پختن و ظرف های بی پایان شستن. دریغ از یک اشعه ی باریک آفتاب یا یک اسکوپ بستنی. 
 
روز چهارم سفر است که ژاکت و موبایلم را بر می دارم و می زنم بیرون. عصبانیم. مثل قدیم ها از دست مادرم عصبانیم. نه، نه مثل قدیم ها. قدیم ها من آدم ضعیفه بودم و نهایتن ممکن بود بروم توی اتاقم عصبانیت بکشم. حالا او آدم ضعیفه است و از آدم ضعیفه بودنش خوب سوء استفاده می کند، دقیق و به جا. از این خیرخواهی هایی دارد که من را به مرز سر کوبیدن به دیوار می رساند. از این آدم فدارکارهاست که به فکر همه است جز خودش. از این ها که گوشت های توی بشقاب خودش را می گذارد توی بشقاب دخترش. که نوشیدنی سفارش نمی دهد و گرسنه اش نیست و فقط چند قاشق از غذای پدرم می خورد که صورت حساب زیاد نشود. که ته مانده ی شام را صبحانه می خورد که دور نریزدش. و همه ی این رفتارهایش من را منفجر می کند. نمی شود حرفی بهش بزنی. به آدم خوبه ی داستان چه می شود گفت؟ چه ایرادی می شود گرفت؟ من فقط می توانم ژاکت و موبایلم را بردارم و بزنم بیرون و آنقدر بمانم که پدر بیاید به دلجویی. و سرش داد بزنم که آمده ایم تعطیلات. که همه ی سال این شرکت کوفتی را تحمل می کنیم که توی تعطیلات اندک پولی که بهمان داده است را بریزیم دور. که بس کنید، یاد بگیرید خوش باشید و لذت ببرید… چه فایده که پدر خودش هم یک عمر این حرف ها را توی دلش نگه داشته و جرأت نداشته بگوید.
 
صبح روز پنجم همین حرف ها را رقیق شده به مادرم می گویم. این که آمده ایم مسافرت که خوش باشیم نه هی بیار و بردار و بشور و بپز کنیم. که وقتی می گویم مهمان منند حتمن فکر هزینه هایش را کرده ام. که چرا زمان با هم بودن مان را پای طرف شویی تلف کنیم. عکس العملش گریه است، همان طور که انتظارش می رفت. پختن ها و شستن ها ناراحتش نمی کند که، خیلی هم خوشحال است که می تواند برای ما غذای خانگی بپزد، این رفتار من است که ناراحتش می کند، که انتظارش را ندارد. معلوم است که ندارد. من ِ آن وقت ها جرأت این رفتار ها را نداشته که. هی سرش را پایین انداخته و لبهایش را جویده است که حرفی نزند. معلوم است حالا یک از خانه بیرون زدن می شود آخر دنیا. پدر دخالت می کند که بیاییم از این به بعدش را خوش بگذرانیم.
 
حالا از من می ترسند. می خواهند چای بخورند هم با من چک می کنند. کلن رابطه های خانوادگی مان بر پایه ی ترس است، طرفینش عوض می شوند فقط.

visit – two

4 Comments

 

می شینه لبه ی تخت و دو تا کارت عروسی نشونم می ده که “اینا تو وسایلت بود، آوردم ببینم می خوای شون یا بتدازم شون دور”. یه نگاهی میندازم و می گم “طلاق گرفتن”و هر دو رو میندازم تو پاکت کاغذ باطله ها. می گه “اینم هست، اگه بدونی هر بار می خونمش چقدر گریه می کنم”. نامه ایه که هزار سال پیش براش نوشتم. اولین و آخرین باریه که حرفای دلم رو بهش گفتم، گفتم چقدر مادری نبوده که با ذهنیت من از مادر تطابق داشته باشه، چقدر هیچ وقت بهش نزدیک نبودم و اعتماد نکردم، چقدر هیچ وقت حمایتم نکرده، گفتم دوستش هم دارم، چهار تا ورق کلاسور حرف زدم. سرسری نگاهی بهش میندازم و میگم “ای بابا.. چه چیزایی نوشتم”. می گه “بده بخونمش باز”. می گم “نمی خواد باز گریه می کنی”. از دستم می گیره و شروع می کنه به خوندن. می گه “بیا راجع بهش حرف بزنیم”. می گم “ول کن مادر، راجع به چی چیش حرف بزنیم”. می رم اون ور تخت ولو می شم به توییت خوندن. صدای اولین فین که میاد می گم “اونو ولش کن، بیا بهت یاد بدم با آیپد کار کنی”. جواب نمی ده. فین فین هاش بیشتر می شه کم کم. فیس بوکم رو بالا پایین می کنم. واسه یکی تولدت مبارک می نویسم. صدای فین فین بعدی که میاد با صدای بلند می گم “بهت گفتم اونو بذار کنار، ولش کن دیگه”. یه برگ دستمال کاغذی از جعبه ی زیر پاتختی بیرون می کشه و اشکاشو پاک می کنه. نامه رو میذاره تو پاکت زرد رنگش. میاد رو تخت می شینه کنارم و می گه “خب”. می گم “خب چی”؟ می گه “آیپد رو یادم بده“.

visit – one

Leave a comment

دردناک است آدم ببیند همقد پدر قد بلندش شده است. که پدرش قد یک دماغ به بالا ازش بلندتر است فقط. دردناک است آدم چروک های دور چشم مادرش را ببیند که مداد چشم توی شان جمع شده است. ولی آدم باید ببیندشان این شکلی، سالی یک بار، باهاشان سلفی بگیرد بگذارد فیس بوک و بالای صد نفر بپسندند عکس شان را. ” پسندیدن” را توی فیس بوک پدرم دیدم!
 
چرخ های چمدان های شان را با زحمت فشار می دهند و با افتخار می گویند به پلیسی که پرسیده “خوراکی همراه دارید؟” کفته اند برنج ایرانی و زعفران آورده اند برای دخترشان. می دانم که برنج و زعفران را برای رد گم کنی گفته اند. خوب شد چمدان های شان را نگشته اند.
 
ظرف های کوچک غذای مکزیکی را که روی میز می چینم می گویند اول خودم بخورم تا یاد بگیرند. بازی پر سر و صدا و پر خنده ای ازش در میاورم. می گویم یک زرشک پلو هم برای شان می پزم و بقیه اش دست پخت آنها را می خوریم. شروع می کنند لیست کردن غذاهایی که قرار است برایم بپزند.
 
چه ترد و نازک و شکننده شده اند. چه آدم یادش می رود چقدر از دست شان عصبانی بوده سال های طولانی، چقدر جنگیده در مقابل شان، چقدر فرار کرده از کنارشان بودن. چه آدم آدم-بزرگ می شود. 

برای پسرکی که متولد نشد

Leave a comment


بچه که بودم از پیراهن های خوشگلی که مادرم برایم درست می کرد متنفر بودم. هیچ وقت پیراهن های عروسکیش را نپوشیدم. یک بار هم که برای تولدم مجبور شدم یکی شان را بپوشم، کل مدت مهمانی را اخم کردم و یک گوشه نشستم. وسطش هم رفتم خوابیدم اصلن. 
یک شلوار جین یک سره داشتم که روی پیش سینه اش به انگلیسی نوشته بود ناصر! زمان جنگ بود خب! لابد یک آقا ناصری تولیدی شلوار جین داشته و اسم خودش را هم روی پیش سینه ی شلوارها دوخته بوده. عاشق این شلوارم بودم. هی می پوشیدمش و به پیش سینه اش اشاره می کردم و می گفتم من ناصرم! یک بار هم با خاله ام اینها رفتیم خرید. من و پسرخاله ام هر دو یک بلوز زرد راه راه خریدیم. دیگر همه ی خاطرات من با شلوار جین ناصرم است و بلوز زرد راه راهم و یک بلوز راه راه دیگر سفید و سورمه ای. یک بار هم لباس خلبانی همین پسرخاله ام را دزدیدم. یعنی خانه ی خاله ام اینها بودم و لباسم کثیف شد یا همچین چیزی و خاله ام گفت از لباس های پسرخاله ام بپوشم. من هم نامردی نکردم و لباس خلبانی طوسی یک سره اش را که عاشقش بود پوشیدم و رفتم خانه مان و تا وقتی مجبور شوم پس بدهمش هر روز پوشیدمش.
یک ژاکت صورتی طوری هم بود که یک خاله ی دیگرم برایم بافته بود. آمادگی می رفتم که زمستان که شد مادرم ژاکت را آورد و تنم کرد. از پله ها رکه رفتم پایین ژاکت صورتی طوری را در آوردم و چپاندم توی کیفم. این داستان هر روزه ی آن سال زمستان شد. مادرم که فهمید دعوایم کرد. من اما همچنان یخ زدم و ژاکت صورتی را نپوشیدم.  مجبور شدند برایم کاپشن سورمه ای بخرند آخرسر. 
یادم نیست کی از این جنگ فرساینده دست برداشتم، ولی خوب جنگیدم، راضیم.
 
 

خدای چیزهای کوچک

1 Comment

من خوشحالم که در یک کشور کوچک، در یک شهر کوچک، در یک خانه ی کوچک زندگی می کنم. من خوشحالم که یک کار کارمندی کوچک دارم که سر ماه حقوق کوچکی به حسابم می ریزد که زندگیم بگذرد. من خوشحالم که تفریحات کوچک دارم، مسافرت های کوچک می روم، دغدغه های کوچک دارم و شادی های کوچک.
من خوشحال نیستم که در یک کشور بزرگ؛ در یک شهر بزرگ، در یک خانه ی بزرگ، یک خانواده ی کوچک دارم که خوشحال نیستند… 
من حتا نمی دانم باید آرزو کنم که خانواده ی کوچکم شریک زندگی کوچکم باشند، یا آرزو کنم بخشی کوچک از زندگی بزرگ خانواده ی کوچکم باشم، یا آرزو کنم چه!
حتا آرزوی خوشحالی کردن هم ساده لوحانه است…

 

مسخ

1 Comment

مادر من همیشه برای حقش جنگیده است، کوتاه نیامده است. به قول خودش زیر بار زور نرفته است. توی میوه فروشی، طلافروشی، صف اتوبوس، توی محل کار، توی مهمانی… حتا اینجا توی سوپرمارکت با زبان بی زبانی تخفیف خریدهایش را که اشتباهی حساب نگرده اند گرفته است. 
امروز زنگ زده ام شاکی، که فلانی کلاه بردار است، نامرد است، پولش را ندهید. اقلن طوری رفتار کنید که بفهمد می دانید دارد کلاه سرتان می گذارد. آرام می گوید این روزگار همه کلاه بردار و دزد شده اند، تو خودت را ناراحت نکن.
نه، این مادری نیست که من آخرین بار رساندم فرودگاه و فرستادم تهران..

Older Entries